مهر ۲۵، ۱۳۸۸

وقتی که من بچه بودم

یک ‌روزگاری من مدرسه‌ای بودم. دبیرستان می‌رفتم و برخلاف تصور کودکی‌م، دبیرستانی‌ها هنوز بچه بودند. مدرسه ما دیر تعطیل می‌شد و وقتی من از مدرسه برمی‌گشتم خیابان‌ها خلوت بودند. وقتی به خانه می‌رسیدم همه ناهارشان را خورده بودند و به خواب بعدازظهر می‌پرداختند. ناهار من را می‌گذاشتند روی بخاری که گرم بماند. بعضی روزها روی میز آش‌پزخانه، کنار بشقابم یک کاسه انار قرمز دانه کرده بود. گاهی یک لیوان آب پرتقال خانه‌گی، از پرتقال‌های توسرخ درختی که زیر پنجره اتاقم بود. آن‌وقت‌ها درخت گل یخ هم داشتیم که وقتی پنجره را باز می‌کردم عطرش دیوانه‌ام می‌کرد. پشت خانه‌ی ما سه تا خانه یک‌طبقه شبیه هم بود که شیروانی‌ها حلبی قرمز داشتند. از شرق تا غرب کوه بود. شرق کوه‌های شاه‌وار بود که می‌آمد و در غرب وصل می‌شد به درازنو، کوه محبوب من. این کوه های بی‌نظیر تمام چشم‌انداز مرا پر می‌کردند. درخت‌ها هم بودند، درخت های چنار بلندقد کوچه‌های بالایی. وقتی هوا آفتابی و درخشان بود، شوری می‌افتاد در دلم که به سمت جنگل بروم. وقتی هوا ابری بود، با این‌که ابرها را خیلی دوس داشتم، از این‌که نمی‌توانم کوه‌ها را ببینم دلم می‌گرفت. یک‌روز، دی‌ماه چارده‌ساله‌گی‌م، برای ابرها شعر گفتم که چرا دوباره مثل پرده‌ای کبود، مقابل نگاه من نشسته‌اید، و راه کوه های پرشکوه را، به روی چشم من دوباره بسته‌اید. یک چارپاره بود که در چند دقیقه نوشتم و همه حسم بود. الآن یادم نمی‌آید که چه‌طور می‌شد که به این راحتی حسم را می‌گفتم. اما یادم هست که برایم خیلی مهم بودند، کوه‌ها، درخت‌ها، آس‌مان و وقتی برایشان شعری می‌گفتم کاملن جدی بودم.
آن‌روزها من زیاد نامه می‌نوشتم. نامه‌های کاغذی، نامه‌های واقعی. صدای موتور پست‌چی را دوست داشتم. پست‌چی مرا می‌شناخت چون بیش‌تر از همه اهالی کوچه برای من نامه می‌آورد. حالا حتا صورتش را به یاد ندارم.
اما چهره خودم را خوب یادم هست. زیبا نبودم. حتا کمی هم زشت بودم، و حالا تعجب می‌کنم چه‌طور این موضوع حتا ذره‌ای مرا ناراحت نمی‌کرد. انگار می‌فهمیدم که اگر صورت دیگری -هرچیزی غیر از این که دارم- داشته باشم، آن دیگر من نیستم و چون‌آن عاشقِ بودنم بودم که نمی‌توانستم آن صورت نازیبا را با دیگری بودن، با نبودن، عوض کنم.
پاییز هفده‌سالگی‌م، پدربزرگم بی‌مار بود. مردی که در هم‌سایه‌گی ما زنده‌گی می‌کرد، اما من همیشه ازش می‌گریختم. هم‌کلام شدن با او برایم دش‌وار بود. گاهی می خواست سر صحبت را با من باز کند، مثلن می‌گفت آن دیوان منوچهری دامغانی را خوانده‌ای؟ من یک جواب کوتاه می‌دادم و با خودم فکر می‌کردم منوچهری دامغانی دیگر کی است، من شعرهای آتوسا صالحی را دوست دارم. درکش نمی‌کردم. مرد خوبی بود که دوست داشت ما -دخترها- آدم‌های بزرگی بشویم. همیشه گوشش به صدای ‌خش‌خش رادیو بود. خبر نوبل گرفتن شیرین عبادی را او به‌م داد. اوایل زم‌ستان هم‌آن سال از دنیا رفت و خیلی چیزها را با خودش برد. بعد از او پاییز همیشه مرا یاد مرگ می‌اندازد. شاید مرگ او اختتامیه نوجوانی و کودکی من بود که خیال می‌کردم او -به این دلیل که بابابزرگ من است- همیشه در کنارم خواهد بود.
بعد من سروش نوجوان را از دست دادم. آپارتما‌ن‌ها ساخته شدند و منظره تپه‌ها و کوه‌ها را از دست دادم. بس‌یاری از باورهایم را از دست دادم. درخت‌های‌مان مریض شدند و درخت پرتقال توسرخ را قطع کردیم. من دیگر شعر نگفتم و یاد گرفتم که ناامید بشوم. این‌جوری بود که بزرگ شدم و فهمیدم که زنده‌گی مجموعه‌ای از ناکامی‌هاست.

۳ نظر:

  1. انصافا مرثیه بود
    دلم ریش شد نگار

    پاسخ دادنحذف
  2. من دلم ریش نشد. من یک جورهایی مطمئن هستم که این آدمی که الان اینارو داره میگه، ته دلش اصلا ناکام نیست.
    احتمالا به خاطر این اینطوری فکر میکنم که خودم هم بچگی خیلی خیلی شبیه به همین چیزی که نوشتی داشتم با همین عناصر. و با این که وقتی به عقب فکر میکنم میبینم اون موقع با ناکامی خیلی فاصله داشتم، ولی ته دلم همیشه همون بچه خوش بین، بهم تلنگر میزنه که: تو پیروز میشی!

    پاسخ دادنحذف
  3. ته دل من بچه خوش‌بینی نی‌ست که بگه من پیروز ام، اما درست می‌گی. من احساس ناکامی نمی‌کنم چون خود این روزهام رو از خود سال‌های پیش دوس‌تر دارم. گرچه این هم ادامه‌ی همون ئه. اما محیط و روزگار اون وقت‌ها یک چیزی داشت که این روزها انگار نداره. یک چیزی انگار مرده. یک چیزی که زندگی می‌داد به زندگی

    پاسخ دادنحذف