دیشب -شب تنهاییم در خاک غریب- در آن خانهی دلگیر رادیو پیام را گرفته بودم و داشتم غصه میخوردم که چرا این شب باید درست همآن شبی باشد که آن مردک اعصاب خردکن مجری بخش شبانگاهی است؟ من از هفت مجری شبانگاهی شش تایشان را دوس دارم. ساعد باقری را دوس دارم، صدرالدین شجره را عاشق ام، کاکاوند و صالحعلا خوب اند، خزایی و کوچویی هم بدکی نیاستاند بهنظرم. اما آن یکی، حتا تحمل یک لحظه شنیدن صداش را هم ندارم. بخش شبانگاه که شروع شد در کمال شگفتی شنیدم که صدا، صدای کاکاوند است. ظاهرن برنامهشان عوض شده است. این شد که تا نیمهشب رادیو گوش دادم و آهنگهای خوب و صدای خوب. ممنون آقای کاکاوند که نگذاشتی شب تنهاییم زیاد پرغصه باشد. و ممنون ای چرخفلک که یک بار هم شده در این سنوات اخیر، بر مراد دل ما گشتی.
و چه یاد کردم از سالهای نوجوانی که رادیوم تا صبح روشن بود و بالای سرم ورور میکرد. سال کنکور که با رادیو درس میخواندم کلّن و هیچ فکر نمیکردم که چهقدر ضرر میکنم. سالهای دانشجویی و همخانهگی با میم که صبحها با صدای رادیو صبحانه میخوردیم و گاهی شبها در حالی که چراغها خاموش و در رختخواب بودیم رادیوی یکیمان روشن بود و وقتی صدایش را کم میکردیم که مزاحم خواب آن دیگری نباشد، آن دیگری صدایش در میامد که: ئه! کم نکن دارم گوش میدم. یک شب، ابتدای سرمای جانسوز زمستانی که گاز قطع شد و برف بارید و امتحانها عقب افتاد، خودمان را با یک بخاری برقی توی اتاق من حبس کرده بودیم. سهشنبهشبی بود و رشید کاکاوند مهمان داشت و مهمانش حمید متبسم بود. صدای آرام آن دو را گوش میکردیم، بیرون برف میبارید و ما زیر لحافهایمان جمع شده بودیم.
و چه یاد کردم از سالهای نوجوانی که رادیوم تا صبح روشن بود و بالای سرم ورور میکرد. سال کنکور که با رادیو درس میخواندم کلّن و هیچ فکر نمیکردم که چهقدر ضرر میکنم. سالهای دانشجویی و همخانهگی با میم که صبحها با صدای رادیو صبحانه میخوردیم و گاهی شبها در حالی که چراغها خاموش و در رختخواب بودیم رادیوی یکیمان روشن بود و وقتی صدایش را کم میکردیم که مزاحم خواب آن دیگری نباشد، آن دیگری صدایش در میامد که: ئه! کم نکن دارم گوش میدم. یک شب، ابتدای سرمای جانسوز زمستانی که گاز قطع شد و برف بارید و امتحانها عقب افتاد، خودمان را با یک بخاری برقی توی اتاق من حبس کرده بودیم. سهشنبهشبی بود و رشید کاکاوند مهمان داشت و مهمانش حمید متبسم بود. صدای آرام آن دو را گوش میکردیم، بیرون برف میبارید و ما زیر لحافهایمان جمع شده بودیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر