مهر ۲۵، ۱۳۸۸

دیدم به خواب خوش که گودار درِ خانه بود

خواب دیدم توی حیاط خانه‌ام که از بیرون صدای گُودار می‌آد. از بیرون انگار آکاردئون بود و سلطان قلب‌ها می‌زد. دویدم که پول بدم جیب عقب شلوارم یک دویست‌تومنی نو پیدا کردم. در کوچه ره که باز کردم دیدم یک آقاپیرمرد قد بلند با پیراهن بلند سفید هست که ریش سفید داره، از این تریپ‌ها که توی فیلم هست که مثلن یک پیر مهربان و باخدا و دنیا دیده. یک آقای سیاسوخته که اونم پیراهن بلند سفید داشت و یک بچه با لباس سفید بغلش بود. خانم جان خلاصه کنم دیگه، هشت نفر بودن همه با لباس سفید. چن تا هم بچه‌ویله بودن که همه یه سازی دستشان بود. نه که ساز در حد تار و ویلن و اینا ها، یه‌ساز ساده که مثلن دو تا میله بود که می‌زدنش به هم. یکی هم نی یا فلوت می‌زد. چارتا این ور کوچه، چارتا ضلع مقابل، مرتب، منظم پشت سر هم می‌رفتن. من که دره باز کردم رسیده بودن در خانه‌ما. خلاصه رفتم دویست‌تومنی ره بدم به پیرمرده که یک‌هو از خواب پریدم. بعد هم این دم آخری به ذهنم رسیده بود ازشان بپرسم زرتشتی‌ ان آیا؟ مثلن مراسم مهرگانی چیزی دارن شاید. که نشد دیگه، بیدار شدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر