فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

مارسولن ریزه

مامان و خاله‌پروین توی اتاق خیاطی می‌کنن. برای آش‌پزخانه پرده می‌دوزن. مامان‌بزرگ هم مهندس ناظر ئه. توی هال بابا و عمو تله‌ویزیون تماشا می‌کنن، گاهی هم بحثای کارشناسی دارن. حرفای بابا رو من از بر ام. حتا کلمه‌های کلیدی صحبتاش از اون موقع که من دو-سه ساله بودم تا حالا که برای خودم زنِ زنان شده‌م هیچ فرقی نکرده. بابا پیر ئه. یعنی دیگه نمی‌شه چیز جدیدی یادش داد. نمی‌شه یه دنیای متفاوت رو نشانش داد. نمی‌شه ازش انتظار داشت تغییر کنه. وقتی یادداشت‌های زمان دانش‌جویی‌ش رو می‌خوانم می‌بینم هم‌اون موقع هم پیر بوده. برعکس پ.ب که تا روز مرگش جوان بود. حتا وقتی برای این که فاصله‌ی صندلی‌ش تا اتاق خوابش رو بره باید دونفری زیر بالِش رو می‌گرفتیم جوان بود.
بابا و عمو کلافه‌ان از دست مامان و خاله. حوصله‌شان سر رفته. هی می‌گن چه‌کار می‌کنین شما اون‌جا آخه؟ اینام نمی‌آن راست و درست بگن که داریم پرده درست می‌کنیم. هی می‌گن الان تمام می‌شه. هی می‌رن میوه می‌آرن، چایی می‌آرن می ذارن جلوی اینا. می‌گن اگه خسته‌یین برین اون اتاق بخوابین. اگه این‌جوری ئه اون‌جوری کنین. به‌نظرم بابا و عمو خیلی پررو هستن.
به کتابی که تازه تمام کرده‌م فک می‌کنم. به این‌که برای آلساندرا از همه چی مهم‌تر عشق بود، اما برا شوهرش جاه‌طلبی مهم بود. وقتی می‌خواندم به‌نظرم می‌رسید همه زن‌ها و مردها هم‌این‌جور ان. اولش از دست مردا لجم می‌گرفت، بعدش زن‌ها به نظرم احمق می‌آمدن. گاهی هم از دست هردو لجم می‌گرفت و هردو به‌نظرم احمق می‌آمدن. بعضی وقتا فک می‌کنم مردا بعضی چیزا رو اصلن نمی‌فهمن و زن‌ها باید راه‌شان رو از مردا کلن جدا کنن. بعضی وقت‌ها هم حس می‌کنم ربطی نداره اصلن، خیلی از زن‌ها هم نمی‌فهمن. مردهایی هم هستن که می‌فهمن. بعد می‌گم خب مگه مرض داری هی زن و مرد می‌کنی؟ ولی باز فک می‌کنم یه چیزایی هس. یه فرقای گنده‌یی هس.
چن‌تا از کتابایی که مال نوجوانی‌م بوده و دیگه نمی‌خوام رو می‌دم به پرنیا که عاشق کتاب ئه. کلاس پنجم ئه. وقتی می‌فهمه دادم برای خود خودش چشماش از خوش‌حالی برق می‌زنه. می‌گم شاید این کتابا هستن که همه‌چی رو بی‌خودی پیچیده کردن. ولی کتابا هم از کله‌ی آدمی‌زاد درآمدن، از مریخ که نیامدن. شک دارم که دارم کار درستی می‌کنم این بچه رو تشویق می‌کنم به این جور چیزا. به خودم می‌گم ببین، هرچی باشه آدمایی که کتاب می‌خوانن و فکر می‌کنن خوش‌آیندتر ان از بقیه. باز به خودم می‌گم کی گفته؟ این‌همه آدم کتاب‌خوانِ نفهم. این‌همه آدم کتاب‌نخوانِ دوس‌داشتنی. قضاوت کردن خیلی سخت ئه، بس که تجربه‌ها و مشاهده‌های آدم کم ئه. می‌گم کتاب اقلن یه‌ذره هم شده این تجربه‌ها رو بیش‌تر می‌کنه. پرنیا داره عشوه می‌اد که کتاب «مارسولن ریزه» رو که نقاشی‌های سامپه هس برداره. می‌گم باشه باسه خودت. بغلش می‌کنم، بوسش می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم.

۱ نظر:

  1. بابای منم پیره
    گاهی جوون میشه قد میکشه سه متر چهار متر، ولی اغلب پیره کفرمو درمیاره

    پاسخ دادنحذف