آبان ۱۲، ۱۳۸۸

جان‌شان را بگردم

دلم می‌خواست آدم بی‌کارالدوله‌ای بودم -نه که نیستم!- بعد شماره تلفنم را می‌دادم به پیرمردها و پیرزن‌های محل. که دم غروب اگر خواستند بروند تا فلکه، دوکان‌های رنگ‌به‌رنگ را نگاه کنند و چشم‌شان سو بیاید، بروم دست‌شان را بگیرم هم‌راه‌شان بروم. چشم‌شان باشم که چاله‌ها را ببینند و عصای‌شان که تپوک نخورند. مثل آن‌وقت‌ها که مامان‌بزرگ‌آقاجونا را می‌بردم. یا اگر دل‌شان خواست یک جعبه شیرینی توی خانه داشته باشند که بگذارند کنار بساط چایی‌سَمْوارشان برای نوه‌هایی که ممکن است به‌شان سر بزنند اما قوه نداشتند که تا قنادی بروند، من بروم برای‌شان بخرم. اگر شب ترسیدند و کسی را خواستند که پهلوی‌شان بماند، اگر عصر پنج‌شنبه خواستند حلوا بپزند وبروند معصوم‌زاده عبدالله پیش رفته‌های‌شان، اگر دل‌شان هوای معصوم‌زاده نور کرده بود، اگر دوست داشتند بروند ناهارخوران یک جیجو بزنند، اگر دوست داشتند کسی بنشیند زیر چنه‌شان که برایش از قدیم‌ها داستان بگویند، به من زنگ بزنند. تا بروم حلوا را برای‌شان هم بزنم. ببرم‌شان معصوم‌زاده، بدون غرغر بابت ترافیک. بروم بنشینم زیر چَنه‌شان و عشق کنم.


۱ نظر:

  1. الان یه ساعته که دارم وبلاگت رو میخونم از آخر به اول جلو میرم..چقدر این پست‌هات با آخریها متفاوته..چقدر من اینها رو بیشتر دوست دارم...دنیات زمانی‌ که اینا رو مینوشتی متفاوت بوده یا روحیت؟

    پاسخ دادنحذف