پریشب که هوا سرد سرد بود و باران نیدسته میبارید، رفتم پهلوی مامان که رفته بود زیر پتو کتاب میخواند. بعد از ننربازیهای معموله و ادای جیجی خوردن از جوجوهاش - از روی لباس البته- گفتم که فردا عازم نعلبندان ام. گفت نعلبندان چه کار داری هوا به این سردی؟ گفتم میخوام ماش بخرم. گفت لازم نکرده ماش داریم. به این ترتیب شب بعدش -یعنی دیشب- من به مقصود خوشمزهم که همون آش ماش با رب انار باشه رسیدم. مامان که دید من هقّانِ تقّان خوردهم و بازم میخوام بخورم گفت حالا نه که نصف شب پشتورو دمبرو بشی، بازم برات میپزم. و از اونجا که خوب میدانه اگه بگه سیمینو، میسوزه تا کامِ گلو، فوری اضافه کرد: اما نه به این زودی. هر وقت حسابی سرد بشه.
ازقضا امروز صبح مامان سرمایی که چشمش به آسمان آبی و آفتاب درخشان میافته از خانه میره بیرون و سری هم به بازار نعلبندان میزنه. ظهر سر ناهار برا ما تعریف کرد که یه خانمی توی بازار از یه دوکّانی پرسیده که: آقا ماش دارین احتمالن؟! آقاهه هم گفته بعله داریم احتمالن! بعد خانومه در گوش مامان گفته که آخه این روزا دیگه کسی ماش نمیخره! نمیدانم این دختر من چه پیلهیی کرده که آش ماش بپزم براش.
خلاصه کلام این که بهقول مامانبزرگ: مایهی عیش آدمی شکم است.
خلاصه کلام این که بهقول مامانبزرگ: مایهی عیش آدمی شکم است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر