پنج دور، دور زمین فوتبال دویدیم، بعدش بیست دور رکاب زدیم، دوباره دو دور نعشمان را دور زمین دواندیم. سر همآن پنج دور اول به غلط کردن افتاده بودم. بچهها به عنوان تشویق هی میگفتند عالی ئه، دیگه رفتی واسه کشوری! توی دلم میگفتم من چیز بخورم دیگر از این غلطها بکنم. من تنپخته را چه به این کارها؟ حالا رکاب زدنش طوری نبود. اصلن بگو صد دور دور زمین رکاب بزن، من خم به ابرو نمیآرم. اما دویدن واقعن کار من نیست. تمام که شد مربی بچههای هیات دوگانه (دو و دوچرخه) که بار اول بود بنده زیارتش می کردم اما ایشان بهشدت احساس قرابت و خویشی میکرد با من، حمله کرد طرفم و دستهام را برد بالا که نفس بگیر و نفس بده و راه برو و بخواب روی چمن و فلان. از دست مربی محترم که خلاص شدم، خوابیده روی چمن، بالای سرم آسمان آبی درخشان بود. دستهام را گذاشتم زیر سرم، روبهروم فقط کوه بود. از شاهوار تا درازنو. بدون هیچ ساختمان مزاحمی. حالم جا آمده بود و یک شادابی عجیبی داشتم بعد از آن ورزش سنگین. برای کوهها بوس فرستادم. دلم می خواست بقیه عمرم را بمانم روی آن چمنها و کوهها را تماشا کنم. حیف که گفتند از فردا مسابقات جام نمیدانمچیچی است و نمیشود که من بمانم وسط زمین. شهید کربلا ام الان.
آذر ۰۴، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر