تا هشت شب توي سايت دانشگاه گودرم را صفر كردم. بعدش تا نه شب توي شهر كتاب چرخيدم. خلوت بود و آهنگهاي خوب خوب ميگذاشتند. خانم بخش موسيقي مهربان بود. رفته بودم براي پسرك كادوي تولد بخرم. آخرش يك كتاب خريدم براي خودم و دو تا سيدي موسيقي كه نفهميدم براي خودم خريدم يا براي او؟ كتاب از نويسندهي محبوب چند سال پيشم، جعفر مدرس صادقي بود. بهنظرم همه كتابهايش عين هم اند. آدمها همآن اند، فقط جاهايشان فرق ميكند و شغلها و اسمهايشان. حرف زدنشان هم آن است كه توي كتابهاي قبلي هم بود. اصلن براي هماين دوست داشتم كتابهاي اين آقا را. برام آشنا بودند. از لحن حرف زدنشان خوشم ميآمد. اصلن اين نون گذاشتن به جاي علامت تنوين از موقعي كه كتابهاي او را خواندم عادتم شده. خوشم ميآمد كه نوشته مثلن و واقعن و اصلن، به جاي اينكه بنويسد مثلاً و واقعاً و اصلاً. يكجور خوشگلي بود. اسم اين كتاب توپ شبانه بود. هنوز چند صفحهيي مانده كه تمام بشه.
بعد، خانه كه آمدم، شام و پيشامم (كه يكدانه نارنگي بود) را كه خوردم، راديو را روشن كردم و رفتم زير پتو -عجيب سرد بود هوا- به كتاب خواندن. گوشم به راديو بود و چشمم به كتاب. اتاقم لامپ سقفي ندارد چون سرپيچش خراب بود و بهجايش يك سرپيچ دوشاخ دار را ميزنم به ديوار. چراغم به ديوار است به جاي سقف و يك حالت كمنوري به اتاق ميدهد. بيرون باران هم ميآمد كه صدايش شنيده ميشد. آقاي خوشصداي راديو برام فال حافظ گرفت. بعد ليلي و مجنون خواند. حكايت مجنون بود و پادشاه كه مجنون را غضب كرده بود و دستور داده بود بيندازندش جلوي سگها، اما سگها چون قبلن از دست مجنون نان خورده بودند و بهش آمخته شده بودند گازش نگرفتند. بعدن كه پادشا پشيمان ميشه از كارش... اينجا يههو مكث كرد و گفت جالب ئه كه اغلب پادشاها توي داستانا پشيمان ميشن از ستمي كه كردن. اما توي دنياي واقعي ما كمتر پادشاهي ئه كه از ستمي كه كرده پشيمان بشه. بعد كه ليليمجنونخواني تمام شد باز يادآوري كرد كه جالبتر از همه براي او رفتار پادشا بوده و كاش در دنياي واقعي هم پادشاها از ستم و اينا پشيمان بشن. الان دقيقن يادم نيست كه چهها گفت اما من توي آن تاريكي در حالي كه مسواك ميزدم يك V به راديوي گوشهي اتاق نشان دادم.
حالا امشب هم آمدم سايت كه گزارش آز ارتعاشاتم را بنويسم، اما بلد نبودم با ورد2003 فرمول بنويسم. اين شد كه رو آوردم به وبلاگ و گودر. اين هم شب غربتمان كه اين هفته دوبله شد. شب شما به خير و خوشي باشد. بيسوسك. بي دلتنگي.
بعد، خانه كه آمدم، شام و پيشامم (كه يكدانه نارنگي بود) را كه خوردم، راديو را روشن كردم و رفتم زير پتو -عجيب سرد بود هوا- به كتاب خواندن. گوشم به راديو بود و چشمم به كتاب. اتاقم لامپ سقفي ندارد چون سرپيچش خراب بود و بهجايش يك سرپيچ دوشاخ دار را ميزنم به ديوار. چراغم به ديوار است به جاي سقف و يك حالت كمنوري به اتاق ميدهد. بيرون باران هم ميآمد كه صدايش شنيده ميشد. آقاي خوشصداي راديو برام فال حافظ گرفت. بعد ليلي و مجنون خواند. حكايت مجنون بود و پادشاه كه مجنون را غضب كرده بود و دستور داده بود بيندازندش جلوي سگها، اما سگها چون قبلن از دست مجنون نان خورده بودند و بهش آمخته شده بودند گازش نگرفتند. بعدن كه پادشا پشيمان ميشه از كارش... اينجا يههو مكث كرد و گفت جالب ئه كه اغلب پادشاها توي داستانا پشيمان ميشن از ستمي كه كردن. اما توي دنياي واقعي ما كمتر پادشاهي ئه كه از ستمي كه كرده پشيمان بشه. بعد كه ليليمجنونخواني تمام شد باز يادآوري كرد كه جالبتر از همه براي او رفتار پادشا بوده و كاش در دنياي واقعي هم پادشاها از ستم و اينا پشيمان بشن. الان دقيقن يادم نيست كه چهها گفت اما من توي آن تاريكي در حالي كه مسواك ميزدم يك V به راديوي گوشهي اتاق نشان دادم.
حالا امشب هم آمدم سايت كه گزارش آز ارتعاشاتم را بنويسم، اما بلد نبودم با ورد2003 فرمول بنويسم. اين شد كه رو آوردم به وبلاگ و گودر. اين هم شب غربتمان كه اين هفته دوبله شد. شب شما به خير و خوشي باشد. بيسوسك. بي دلتنگي.
گوش پادشاهای ما پر بوده از این پندنامهها
پاسخ دادنحذف