آبان ۲۶، ۱۳۸۸

امیدها، آرزوها، رویاها

این یک روز و نیمی که نیستم، یعنی می‌روم دانش‌گاه، چند ساعت صبح سه‌شنبه را معمولن کاری ندارم. کلاسم به طرز ناجوان‌زنانه‌یی بعد از ظهر است و چون آزمایش‌گاه است چاره‌یی ندارد جز این که یک شب اضافی در آن جهنم -برای من جهنم است خب!- بمانم، صبح هم کلی علافی بکشم. اما این ساعت‌های خالی صبح را می‌روم سالن نشریات کتاب‌خانه. آرشیو کامل ماه‌نامه زنان را دارند آن‌جا که انگار کسی غیر از من مشتری‌ش نیست. می‌نشینم به خواندن. دوره صحافی شده سال ۷۹. یا ۸۰ و ۸۱. خبرهای آن روزها، مصاحبه‌ها، دغدغه‌های فمینیست‌های ایران توی آن سال‌ها. امیدها و آرزوهای زنان، هم‌این چند سال پیش، که مثل یک خاطره‌ی دور به‌نظر می‌آد. تاریخ انگار بدجوری از یک‌جایی دوشقه شده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر