آبان ۲۷، ۱۳۸۸

ما دو تا

والدین مربوطه رفته‌اند سفر. خانه خالی مانده و ما. اما روال هم‌آن است. فقط ناهار را دیرتر از رسم معمول خانه می‌خوریم و سالاد هم نداریم. مامان چارجور غذا برای ناهارمان درست کرده، برنج کال‌دانه که باید فقط بگذاریم دم بکشد. یک دیگ امام‌حسینی هم ماکارونی که دی‌شب و ام‌شب شام بخوریم. دو تا شام دیگر را هم لابد باید نصف‌النهار بخوریم. ساعت ۸ شب خواهرم یک سریال زرد کره‌یی را در یک شبکه زرد ماه‌واره‌یی که بنده شرمم می‌آد نامش را بگم تماشا می کند. گمان کنم یک افسرده‌گی خفیفی دارد وگرنه هم چین زردینگی‌هایی از او تا به حال ندیده بودم. من هم کنارش می‌نشینم و از خوراکی‌هایی که موقع تماشای سریال می‌آورد پای تلویزیون فیض می‌برم. اوایل دوبله‌ی وحشت‌ناک فیلم روانم را می‌فرسود اما حالا عادت کرده‌م. بقیه مواقع خواهرم درس می‌خواند و من با دل‌شوره‌ی زیادی که بابت امتحان روز یک‌شمبه‌ام دارم، در اینترنت وقت می گذارنم. ماشین را برای‌مان گذاشته‌اند اما از خانه بیرون نمی‌رویم. کسی را هم دعوت نکرده‌ییم. شبیه پیرزن‌هایی شده‌ییم که جای خون در عروق‌مان جوشانده‌ی بابونه جریان دارد. باز هم شانس‌مان را شکر که خواهر نازنینی داریم، برای‌مان قهوه می‌سازد و فال می‌گیرد و خبرهای خوب خوب از آینده می‌دهد که چند لحظه‌یی دل‌مان شاد بشود و غم روزگار را فراموش کنیم.

۱ نظر:

  1. تا اونجایی که دستم اومده تو آدم ریخت و پاشی نیستی شاید واسه همین شبیه پیرزنایی میشی که جای خون تو رگاشون جوشونده جریان داره. من اینجور مواقع تازه احساس جوونی و بشاشی می کنم

    پاسخ دادنحذف