دیروز مامان یکی از بچهها که آمده بود تماشای مسابقه، شروع کرد به چُکُلپرسی از من که فامیلی مامانت چی است و فلانی چیت میشود و کاشف به عمل آمد که همکلاسی خاله ن...ین بوده. میگفت عجیب شیطان بود ها این خاله ن... ین ات، عین خودت. هی می گفت سلام بهش برسان و هی ازش تعریف میکرد و من هم لبخندهای الکی میزدم چون واقعن نه تنها خاله ن...ین را دوس ندارم، بلکه احساسی که بهش دارم باعث میشه وقتی شمارهش روی تلفن میافته گوشی را بر ندارم و سالهاست که حتا برای دید و بازدید عید هم خانهشان نمیروم. با این همه او وقتی خانه مامانبزرگی، جایی، مرا میبیند شروع می کند به ابراز احساسات و ماچهای اعصاب خردکن کردن. این نفرت من یکچیز ریشهدار است و به بچهگیم برمیگردد. زمانی که تازه فهمیده بودم برای خیلی از مردم پسر عزیزتر از دختر است و آدمها را به دودسته تقسیم کرده بودم: خوبها و پسردوستها. من از پسردوستها متنفر بودم، فحششان میدادم و تحریمشان میکردم. فرقی نمیکرد کی باشد و این خاله نتوانسته بود با محبتهایی که بهشدت بروز میداد پسردوست بودنش را از من مخفی کند.یادم هست وقتی از خواهرم شنیده بودم که این خاله به مامانم -که دو تا دختر داشت- اصرار می کند که یک بچه دیگر هم بزاید، برای همیشه ازش متنفر شدم. سالهاست که پا به خانهاش نگذاشتهام و این موضوع تنها دلیلش نه اما مهمترینش بوده.
اینطور که میگویند این خاله کودک بسیار تیزهوشی بوده. پرجنب و جوش بوده و بیپروا. ریاضیاتش عالی بوده و زیر بار حرف زور نمیرفته. آن زمان هم تبعیض جنسیتی خیلی بیشتر از حالا بوده. مثلن خاله مجبور شده برخلاف میل و استعدادش رشته طبیعی بخواند در حالی که دوست داشت مهندس شود، و چیزهایی از این قبیل. و حالا نمیفهمم چرا آن دختربچه باهوش باید زنی بشود که اینطور با پسردوستیش حال آدم را بههم بزند؟ به نظرم او بهجای این که از محیط فرار کند یا آن را تغییر بدهد، جنسیت خودش را زیر سوال برده یا مقصر دانسته. نمیدانم چهطور میشود که دو نفر که نسبت به تبعیض جنسیتی حساس اند و از این لحاظ شبیه هم اند، دو راه متفاوت را پیش میگیرند. یکی از خودش منزجر میشود و یکی دیگر از محیطش. شاید اولی خودش را دوست دارد، دومی نه. خاله ن...ین من هم یکی از اینها بوده. کاش آن تیزهوشییی که میگویند دارد باعث میشد دستکم این پسردوستیاش را علنی نکند که من اینطور از داشتن چوناین قوم و خویشی سرافکنده نباشم.
*: پسر پرستی
اینطور که میگویند این خاله کودک بسیار تیزهوشی بوده. پرجنب و جوش بوده و بیپروا. ریاضیاتش عالی بوده و زیر بار حرف زور نمیرفته. آن زمان هم تبعیض جنسیتی خیلی بیشتر از حالا بوده. مثلن خاله مجبور شده برخلاف میل و استعدادش رشته طبیعی بخواند در حالی که دوست داشت مهندس شود، و چیزهایی از این قبیل. و حالا نمیفهمم چرا آن دختربچه باهوش باید زنی بشود که اینطور با پسردوستیش حال آدم را بههم بزند؟ به نظرم او بهجای این که از محیط فرار کند یا آن را تغییر بدهد، جنسیت خودش را زیر سوال برده یا مقصر دانسته. نمیدانم چهطور میشود که دو نفر که نسبت به تبعیض جنسیتی حساس اند و از این لحاظ شبیه هم اند، دو راه متفاوت را پیش میگیرند. یکی از خودش منزجر میشود و یکی دیگر از محیطش. شاید اولی خودش را دوست دارد، دومی نه. خاله ن...ین من هم یکی از اینها بوده. کاش آن تیزهوشییی که میگویند دارد باعث میشد دستکم این پسردوستیاش را علنی نکند که من اینطور از داشتن چوناین قوم و خویشی سرافکنده نباشم.
*: پسر پرستی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر