کودک دوستم دارد. اما خوشش میآید سرم بازی در بیاورد. تا چشمش بهم میافتد انگشت کوچولویش را میگیرد طرفم و میگوید: نه. میآید نزدیکم و با کف دست فسقلیش به پایم فشار میآورد، یعنی که می خواهد هلم بدهد، بروم. اما وسط این بازی چشمهای خندانش مرا می پاید. خودش هم از با چشم خواندن و با دست راندنش خندهش میگیرد.گاهی من ادای گریه در میاورم و او چند تا بوسم میکند و هر دو با هم میخندیم. گاهی خنده نمیگذارد نمایشش را تا ته بازی کند و خودش میآید توی بغلم.
من که بزرگتر ام باید نصیحتش کنم. بگویم: ببین عزیز دلم، نمایشت قشنگ است. قند توی دلم آب میکنی با این اداهایت. اما بزرگتر که بشوی، حرفهییتر بازی میکنی. دیگر این چشمها با برقبرقشان دستت را رو نمیکنند. دیگر به این راحتی نیست که خودت را توی بغلش بیندازی. دیگر با چند تا بوس، گریه خنده نمیشود.
حتا شاید آنقدر خوب بازی کنی که خودت هم باور کنی نمایشت را. آن روزها مثل امروز نخواهد بود که رفتن، از این اتاق تا آن اتاق باشد، و با یک «دالی» بشود بازگشت. آن رفتن شاید از قارهیی به قارهی دیگر باشد. از دنیایی به دنیایی دیگر حتا. از روی خاک به زیر خاک.
آدمها را پیش از آنکه به گریه بیافتند ببوس. پیش از آن که بمیرند.
من که بزرگتر ام باید نصیحتش کنم. بگویم: ببین عزیز دلم، نمایشت قشنگ است. قند توی دلم آب میکنی با این اداهایت. اما بزرگتر که بشوی، حرفهییتر بازی میکنی. دیگر این چشمها با برقبرقشان دستت را رو نمیکنند. دیگر به این راحتی نیست که خودت را توی بغلش بیندازی. دیگر با چند تا بوس، گریه خنده نمیشود.
حتا شاید آنقدر خوب بازی کنی که خودت هم باور کنی نمایشت را. آن روزها مثل امروز نخواهد بود که رفتن، از این اتاق تا آن اتاق باشد، و با یک «دالی» بشود بازگشت. آن رفتن شاید از قارهیی به قارهی دیگر باشد. از دنیایی به دنیایی دیگر حتا. از روی خاک به زیر خاک.
آدمها را پیش از آنکه به گریه بیافتند ببوس. پیش از آن که بمیرند.
چقدر قشنگ نوشتی اینو! مرسی؛ واقعاً دلنشین بود.
پاسخ دادنحذف