دیشب من خانه تنها بودم که فرزانخانم تلفن کرد. همسایه ما است و تقریبن پیر است اما باسواد است. معلم بوده قدیمها. شمارهی دخترعموی بابا را میخواست، نفهمیدم برای چی. تند تند یک چیزهایی برایم گفت با صدای لرزانش، که امروز همهاش نوار آقای ... را گوش میداده و گریه میکرده. نفهمیدم منظورش پ.ب بود یا برادر پ.ب.
آقمسیح، همسرش، دوست صمیمی پ.ب بود. وقتی هنوز جوان بود مُرد و عکسش را پ.ب گذاشته بود توی اتاق خوابش. من آقمسیح را ندیدهم اما دوستش دارم، به خاطر کتاب استرابادنامه اش و به خاطر این که برای پ.ب گرامی بود.
شماره را بهش دادم. بعد یکهو آن طرف خط، بغضش شکست انگار. اینطرف خط هم اشک دوید توی چشمهای من. نه به خاطر پ.ب و عموجان و عمو دکتر و آقمسیح و همهی آدمهای گرامییی که دیگر نیستند. بهخاطر فرزانخانم که عمری با این آدمها زندگی کرده و حالا، تنها مانده وسط آدمهایی که هیچ شبیه آنها نیستند. در روزگاری که هیچ شبیه آن روزگار نیست.
آقمسیح، همسرش، دوست صمیمی پ.ب بود. وقتی هنوز جوان بود مُرد و عکسش را پ.ب گذاشته بود توی اتاق خوابش. من آقمسیح را ندیدهم اما دوستش دارم، به خاطر کتاب استرابادنامه اش و به خاطر این که برای پ.ب گرامی بود.
شماره را بهش دادم. بعد یکهو آن طرف خط، بغضش شکست انگار. اینطرف خط هم اشک دوید توی چشمهای من. نه به خاطر پ.ب و عموجان و عمو دکتر و آقمسیح و همهی آدمهای گرامییی که دیگر نیستند. بهخاطر فرزانخانم که عمری با این آدمها زندگی کرده و حالا، تنها مانده وسط آدمهایی که هیچ شبیه آنها نیستند. در روزگاری که هیچ شبیه آن روزگار نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر