از وقتی که دور افتادهییم از هم، این شهر تنها تسکین من است. تنها شهری که در آن دوری تو را تاب میتوانم بیاورم. اما تو هیچوقت مهر بیحد من به این شهر را دوست نداشتی. به نظرت تعصب بود. من هم هیچوقت برایت نگفتم که ماجرا، از این طرف که من ام، چهگونه است. مثل خیلی چیزهای دیگر. تو تشویشها و رنجهای مرا ضعف مینامیدی و من هیچ وقت نتوانستم روی دیگرش را نشانت بدهم. من که تنها هنرم حرف زدن و توصیف کردن بود، پیش تو لال میشدم. بغض میکردم اما بغضها خیلی زود آب میشدند. هزار نوبت اگر خاطرم میشوراندی، از آن طرف که من بودم همچونآن صفایی بود. (اسم این یکی هم پیش تو حتمن حماقت است. پیش من هم بود، خیلی وقت پیشها. وقتی تو هنوز نبودی و من قهر کردن بلد بودم. )
برایت توضیح نمیدادم، چون خیال میکردم تو زبان مرا نمیدانی. هنوز هم هماینجور فکر میکنم. و فکر میکنم که دنیای درونی من و تو بسیار متفاوت است. هرچند تو هنوز با این فکر من مخالف باشی. اینهایی که مینویسم، برای خودم است نه برای تو. اما چرا خطاب به تو مینویسم؟ میخواهم تا جایی که ممکن است، صادقانه بنویسم. میخواهم وقتی که مینویسم تو برابر رویم باشی، تا نتوانم دروغ بگویم. منظورم دروغهای بزرگ نیست. دروغهای کوچک ظریف و نازک، که آدم یکوقتهایی برای دل خودش میگوید و خودش هم باور میکند.
برایت توضیح نمیدادم، چون خیال میکردم تو زبان مرا نمیدانی. هنوز هم هماینجور فکر میکنم. و فکر میکنم که دنیای درونی من و تو بسیار متفاوت است. هرچند تو هنوز با این فکر من مخالف باشی. اینهایی که مینویسم، برای خودم است نه برای تو. اما چرا خطاب به تو مینویسم؟ میخواهم تا جایی که ممکن است، صادقانه بنویسم. میخواهم وقتی که مینویسم تو برابر رویم باشی، تا نتوانم دروغ بگویم. منظورم دروغهای بزرگ نیست. دروغهای کوچک ظریف و نازک، که آدم یکوقتهایی برای دل خودش میگوید و خودش هم باور میکند.
پری قصه گو!
پاسخ دادنحذفنگارش ، شما این شیرسر های لبه ی دیوار ( که تو عکس بالا هست )را چی صدا می کنید؟
پاسخ دادنحذفنمی دانم دقیقن منظورت چی ئه. ناودان رو می گه؟
پاسخ دادنحذف