بهمن ۲۹، ۱۳۸۸

:(

فردا می‌روم سفر، و خوش‌حال نیستم. نه به خاطر این‌که شهر مقصد را دوست ندارم و از شهرهایی که باید ازشان عبور کنم متنفر ام. به‌خاطر این‌که هم‌سفرم را دوست ندارم. یک نفر به اسم لیلی توی گودر نوشته بود:
یک وقت‌هایی دیگر آدم‌ها عصبانی‌ات نمی‌کنند. حتی آن‌ها که دوستشان داری، حرف تلخ می‌زنند بهت، فقط سکوت می‌کنی و دلت می‌گیرد. این یکی از عمیق‌ترین آثاری است که آدم‌ها و حرف‌های تلخشان جا می‌گذارند روی دلت. جوری دلت می‌گیرد که انگار دیگر برایت عادی شده باشد.
با یک هم‌چین آدمی دارم می‌رم سفر. آدمی که سال‌ها باهاش دوست بوده‌م، درست از وقتی که به‌دنیا آمده‌م. کودکی و نوجوانی‌مان با هم گذشته. اما حالا هیچ اشتراکی با هم نداریم. انگار همه این‌سال‌ها مجبورمان کرده‌اند به احترام آن‌سال‌ها ادای صمیمیت و دوستی را در بیاوریم. نمی‌دانم چرا دارم با آدمی که دوستش ندارم به شهری می‌روم که دوست ندارم. در حالی که ترجیح می‌دهم بمانم خانه، کتاب بخوانم، دوچرخه‌سواری کنم و با مامانم یکی‌به‌دو کنم.

۱ نظر:

  1. من هم دقیقا" موقعیت تو رو دارم و همیشه از خودم می پرسم چرا باید دوستی کنم باهاش ؟ و بعدش همون حرفهایی که زدی (احترام و اینها ) باعث می شه ادای دوستی رو در بیاریم ... گاهی اجبار به آدم اجبار می شه شاید ...

    پاسخ دادنحذف