دوست داشتم آخرین روز ۲۳ سالهگیم روز خوبی باشد. ب که پیغام داد برویم قدم بزنیم خوشحال شدم. سر کوچه یک ماشین با نمرهی قرمز و شیشههای دودی، انگار که میخواست بپیچد توی کوچه اما نپیچید. دو قدم رفتم عقبتر و کلّهکشک کردم ببینم ب از دور پیداست یا نه. زنی در ماشین را باز کرد. خیال کردم میخواهد نشانی بپرسد. گفت مصاحبه میکنی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ میترسی؟ و پیاده شد. دستگاهی داشت که یک میکروفون بهش وصل بود. شروع کرد توی میکروفونش حرف زدن و تعریف کرد که وقتی مرا دیده اول دو قدم رفتهام عقب و حالا میخواهد ازم بپرسد که آیا شجاع هستم یا ترسو. موضوع گزارشش ترس و شجاعت بود. گفتم خانم دست بردار الآن رفیقم میآید باید بروم. گفت: شما آدم شجاعی هستین؟ گفتم آره خیلی شجاع ام. گفت از چهچیزایی میترسی؟ گفتم از خیلیچیزا. توی این مملکت از خیلیچیزا آدم میترسه، هرلحظه یه بلایی ممکن ئه سر آدم بیاد. گفت مثلن؟ گفتم گفتنی نیس. چند تا جواب سربالای دیگر دادم تا تشکر کرد و رفت. رفتم آنطرف خیابان. این چه بلایی بود اول صبحی؟ چرا نگفتم: همآن اول از دیدن نمرهی اداری ماشینتان و شیشههای دودیش ترسیدم؟ چرا نگفتم توی خیابان که راه میروم از سایهی خودم هم میترسم؟ توی خانه که نشستهام از این که بریزند توی خانه و بدزدندم میترسم. چرا نگفتم از آدمهای چاق ریشو میترسم؟ از قاضیهایی که مثل نقل و نبات حکم اعدام میدهند میترسم. از اینکه دوستانم توی زندان باشند میترسم. از این که نمیدانم چه بلایی قرار است به سرم بیاید و از این که زندگیم نکا برود میترسم.
ب آمد. یک شکلات بهم داد. با هم تا کتابفروشی قدم زدیم. کتابها را نگاه کردیم و دستِ خالی بیرون آمدیم. مریمنون - هممدرسهیی و خواهر دوستم- را دیدیم. پیاده رفتیم تا پارکشهر. تا دم قونسولگری روسها رفتیم. تابلوی خیابان ملل را نگاه کردیم که هنوز نوشته بود: خیابان ملل متحد. دو سال است که قرار است بشود خیابان نادر ابراهیمی. فکر کردم اگر اسمش را دوباره میگذاشتند آلوچهباغ، نادر ابراهیمی خوشحالتر نبود؟
ب با مامانش قرار داشت و از من جدا شد. بقیهی راه آواز خواندم. تاب بنفشه میدهد... نزدیکهای خانه سحر.ش، همکلاسی دبیرستانم را دیدم. او مرا از دور شناخته بود. من از نزدیک، طول کشید تا بشناسمش. اینجوری است معمولن.
از سبزیفروشی آقا رشتییه قارچ و فلفلسبز خریدم. آناهیتا، یک همکلاسی دیگرم را دیدم، با دوسپسر جدیدش. ظهر شده بود. فکر کردم عصر میروم شهر کتاب و برای خودم هدیه میخرم و برگشتم خانه. مامان داشت دو تا ظرف ژله را میبرد توی یخچال زیرزمین بگذارد. یکی سبز، یکی شکلاتی. گفت این -سبز را نشان داد- را میخواهم بریزم رو این -با سر به شکلاتی اشاره کرد-، بریزم؟ فکر کردم سبز روی شکلاتی؟ گفتم بریز.
ب آمد. یک شکلات بهم داد. با هم تا کتابفروشی قدم زدیم. کتابها را نگاه کردیم و دستِ خالی بیرون آمدیم. مریمنون - هممدرسهیی و خواهر دوستم- را دیدیم. پیاده رفتیم تا پارکشهر. تا دم قونسولگری روسها رفتیم. تابلوی خیابان ملل را نگاه کردیم که هنوز نوشته بود: خیابان ملل متحد. دو سال است که قرار است بشود خیابان نادر ابراهیمی. فکر کردم اگر اسمش را دوباره میگذاشتند آلوچهباغ، نادر ابراهیمی خوشحالتر نبود؟
ب با مامانش قرار داشت و از من جدا شد. بقیهی راه آواز خواندم. تاب بنفشه میدهد... نزدیکهای خانه سحر.ش، همکلاسی دبیرستانم را دیدم. او مرا از دور شناخته بود. من از نزدیک، طول کشید تا بشناسمش. اینجوری است معمولن.
از سبزیفروشی آقا رشتییه قارچ و فلفلسبز خریدم. آناهیتا، یک همکلاسی دیگرم را دیدم، با دوسپسر جدیدش. ظهر شده بود. فکر کردم عصر میروم شهر کتاب و برای خودم هدیه میخرم و برگشتم خانه. مامان داشت دو تا ظرف ژله را میبرد توی یخچال زیرزمین بگذارد. یکی سبز، یکی شکلاتی. گفت این -سبز را نشان داد- را میخواهم بریزم رو این -با سر به شکلاتی اشاره کرد-، بریزم؟ فکر کردم سبز روی شکلاتی؟ گفتم بریز.
اگه 19 بهمن به دنیا اومده باشین ، اونوقت هم روز و سال تولدمون یکیه و هم فکر کنم رشته مون یکی باشه D:
پاسخ دادنحذفتولدتون مبارک باشه و سال خوب و موفقی رو در پیش رو داشته باشین (: