اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

چو جورت می‌برم

تو از من کوچک‌تر ئی و به‌ نظر من واقعن کوچک‌تر ئی. نظر خودت به نظر من نزدیک نیست. خیال می‌کنی بزرگ‌تر ئی. من وقتی که بابت چیزی دلواپس ام، دستم می‌لرزد. سردم باشد یا جیش داشته باشم هم هم‌این‌طور. وقتی توی سایت نشسته بودم روی میز -می‌خواستم از روبه‌رو ببینم‌ت- و آقای مسئول سایت آمد نهب‌تروپم کرد یادت هست؟ در کسری از ثانیه از روی میز پریدم پایین و تمرگیدم روی صندلی. دو روز بعدش باز هم‌این صحنه تکرار شد. باز من بدون فوت وقت پریدم پایین. روی نیم‌کت هم که بودیم و حراست آمد، تا تذکر دادند من مثل فنر از جا پریدم. همه‌ی این‌ها اسباب خنده‌ی تو است.
تو بیش‌تر زندگیِ من را نبوده‌یی. سال‌های مهم‌ش را. نمی‌خواهم برایت تعریف کنم و توجیه فراهم کنم برای آن چیزی که به‌ش «ضعف» می‌گویی. مهم نیست آن سال‌ها چه جوری به من گذشته. مهم این است که تو نمی‌دانی چه جوری گذشته و با همه این ندانستنت با اطمینان قضاوت می‌کنی.
خیلی توانستن‌های مطلوب تو را من از سر گذرانده‌ام. دیگر نمی‌خواهم‌شان. دوست‌شان ندارم و لازم‌شان هم ندارم. برای این که دیده‌ام پشت این توانستن‌ها چی است و آن چیز را دوست نداشته‌ام. می‌دانم چی است که ضعیفم کرده. لباسی که دوست نداشته‌ام را در آورده‌ام، سرما خورده‌ام. اما حاضر نیستم دوباره بپوشمش. خودم را برهنه دوست‌تر دارم. جهان نباید این همه سرد باشد که من بی‌لباس سرما بخورم. حالا که هست، من تحملش می‌کنم. اگر تو هی فوت نکنی به‌م. می‌دانم می‌خواهی گرمم کنی، اما بلد نیستی در آغوش بگیری‌م. هی فوت می‌کنی به‌م و من بیش‌تر می‌لرزم. موقع خداحافظی به پشتم می‌زنی که: قوی باش. و من تمام راه بازگشت را توی اتوبوس اشک می‌ریزم. نه این‌که دل‌گیر باشم ازت که نبوده‌ام تا ام‌روز. اصلن نمی‌شود ازت دل‌گیر بود وقتی این‌قدر شفاف ئی. اما گریه کردن گرمم می‌کند. برای خودم و تو گریه می‌کنم و دلم هیچ گرفته نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر