بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

که نگارت شوم

بالاخره یک روز، دقیقن روز، نه آخر شب که از خسته‌گی هلاک ام، گودر صفر نشده‌ام را می‌بندم، لپ‌تاپ را خاموش می‌کنم و می‌روم توی اتاقم. پشت آن میز گرد می‌نشینم، یکی از روان‌نویس‌های رنگی -راستی چرا من هنوز نمی‌دانم تو چه رنگی را دوست داری؟- را برمی‌دارم و شروع می‌کنم به نوشتن روی کاغذهای سفید بی‌خط. برایت داستان نمی‌نویسم، اما همه چیز را تعریف می‌کنم. همه‌ی آن حقایق عریان بی‌حیا را، پیش رویت می‌گذارم.
می‌فهمی؟ دارم عاشقی می‌کنم. تمام به‌نهان‌ها را برای تو به‌دیدار می‌کنم. دیوانه‌گی است بچه، برای من دیوانگی است. همیشه از خودم سوال می‌کردم که چه‌را این دوست داشتنِ دیوانه‌وار را رها نمی‌کنم تا به راه خودش برود؟ از خودم می‌پرسیدم که آیا از مصلحت‌اندیشی و عافیت‌طلبی است؟ این‌ها نبود. نیست. خواهی دید. من یک روز برای تو می‌نویسم و دیوانه‌وار می‌نویسم. نمی‌ترسم از این‌که آن حقایق عریان بی‌حیا تو را برماند. راستش می‌ترسم، اما دیوانه‌تر از آن ام که ننویسم. شب‌ها، آرزو می‌کنم زلزله نیاید، زنده بمانم تا بتوانم همه‌چیز را برایت بگویم. برای تو، دوست ندارم بمیرم. دوست دارم که زنده باشم. نمی‌خواهم کتاب بنویسم تا تمام مردم دنیا بخوانند. می‌خواهم نویسنده‌ی تو باشم. روح کلماتم را تو ببینی و حس کنی. آخرش یک روز برایت می‌نویسم.

۱ نظر:

  1. اینجا ی نوشته ات را خیلی دوست داشتم، نگار :
    "برای تو، دوست ندارم بمیرم. دوست دارم که زنده باشم. نمی‌خواهم کتاب بنویسم تا تمام مردم دنیا بخوانند. می‌خواهم نویسنده‌ی تو باشم."

    پاسخ دادنحذف