اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

اولکام

آن اول‌ها زیاد رفتِ رُوش نمی‌کردم. ماهی یک‌بار رخت‌های ناشور و ظرف‌های خالی غذا را بار می‌کردم و برمی‌گشتم خانه. دلم پر می‌زد اما پایم سبک نبود برای رفتن. یعنی کرایه هم نمی‌کرد، چارشمبه شب برسم خانه و جمعه بعد از ناهار برگردم. آن هم چه برگشتنی. از شب قبلش سگ می‌شدم و پاچه‌ی عالم را می‌گرفتم. غم عالم به دلم بود.
هفته‌یی که بنا بود به شهر برگردم، روزگار دیگری بود. برای غذا پختن بی‌حوصله نبودم. ظرف که می‌شستم آواز می‌خواندم. فهرستی از بردنی‌ها تهیه می‌کردم. شب‌ها پای تلفن صحبت‌مان -با مامان- این بود که چه ببرم و چه بپزد. روسری‌یی که ددوست داشتم را تا می‌زدم، کنار بالشم بود تا روز رفتن. ترانه‌های محبوبم با مضمون وطن و سرزمین مادری توی گوشم جاری بودند.
روز رفتن، از دانش‌گاه بدو بدو می‌آمدم خانه. بگو پرواز می‌کردم. معمولن با میم، با هم برمی‌گشتیم. بار و بندیلم دم در آماده بود. رخت دانش‌گاه را با رخت برگشتن عوض می‌کردم و شیرهای آب و گاز و پنجره‌ها و در و دیم خانه را می‌بستم. بعدش با تاکسی می‌رفتیم تا میدانی که اتوبوس‌ها آن‌جا می‌ایستادند. معمولن خوش‌شانس بودیم و اتوبوس زود می‌رسید. زم‌ستان‌ها من از بوی اتوبوس و از منظره‌ی صندلی‌های چرکِ قشمه حالم بد می‌شد. تا این‌که عادت کردم.
یک‌ساعت اول جاده نفرت‌انگیز بود. پر از مکانیکی و تعویض روغن، پر از ساختمان‌های نیمه‌کاره‌ی زشت و آشغال و بدبختی. شلوغ و بی‌نظم و اعصاب‌خردکن. اما کم‌کم خوب می‌شد. به جاهایی می‌رسید که نمی‌توانستی چشم ازش برداری. مزارع گندم و کلزا، تپه‌های رنگ و وارنگ و کوه‌ها. کوه‌ها با شکوه. نزدیک‌های شهر، ردیف درختان چنار بود، دو طرف جاده. انگار که شهر آغوش گشوده بود برایت. گاهی، اگر خیلی سخت گذشته بود، اشکم جاری می‌شد.
بعد از ظهر جمعه، بابا ما را می‌رساند ترمینال و سوار اتوبوس تهران یا رشت می‌شدیم. بابا که می‌رفت، اشک من جاری می‌شد و به آسانی هم بند نمی‌امد. حتا وقتی عاشق بودم، دانستن این‌که با برگشتن به دانش‌گاه او را می‌بینم چیزی از غم و اندوهم کم نمی کرد. او از این اداهای من کلافه بود و به‌خاطرش مرا سرتو می‌کرد. در نتیجه من بیش‌تر غم‌گین می‌شدم. روزگار غم‌باری بود.
این آخرها، می‌شد که هر هفته به خانه برگردم. سبک می‌رفتم و سبک می‌آمدم. دیگر غم‌گین و دل‌مرده نبودم. روزهای اول هفته، دیگر در و دیوار دانش‌گاه بر سرم خراب نمی‌شد. وسط کلاس بغضم نمی‌گرفت و مجبور نبودم بدوم توی دست‌شویی تا گریه‌هایم را کسی نبیند. کماکان درس نمی‌خواندم اما نمره‌هایم بد نمی‌شد. با دوستم دعوا می‌کردیم اما من ذره‌یی ناراحت نمی‌شدم. سرخوشانه صبر می‌کردم تا بیاید آشتی کند و بی ادا و اطوار، با روی باز می‌پذیرفتمش. از بی‌معنایی زندگی دل‌گیر نبودم. عاشق کوه‌ها بودم و از تماشای‌شان سیر نمی‌شدم. با جهان مهربان بودم و نامهربانی جهان را می‌بخشیدم. روزگار خوبی بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر