دیشب و امروز کتاب «آنسوی جنگل خیزران» را میخواندم. وقتی به سن راوی داستان -دوازدهساله یا کمی بزرگتر- بودم چند باری خوانده بودمش. اما انگار کتاب فرق کرده بود. مثلن ترجمهش به نظرم یکطوری بود، کمی مسخره بود. شرح رنجها و گرسنگیهای دخترک هم بیشتر از آنکه بهنظرم هیجانانگیز باشد دردناک بود. طوری که حتا خودم سردم میشد و احساس گرسنگی میکردم. داستان فرارش با خواهر و مامانش بود، از کره شمالی به ژاپن، اواخر جنگ جهانی دوم. مجبور بودند از توی سطلآشغال غذا پیدا کنند و خیلی روزها گرسنگی بکشند.
ظهر، موقع ناهار، چونآن به برنج و ماهیمسمای توی بشقابم نگاه میکردم که انگار یک عمر است غذا نخورده ام. برنج خالی را با چنگال توی دهانم میگذاشتم و انگار اولین بار بود که میفهمیدم چهقدر خوشمزه است. برعکس همیشه که تند تند میخوردم و هدفم خالی کردن بشقابم بود، امروز به هر قاشق غذایم عاشقانه نگاه میکردم.
زندگی خیلی از بچهها - و بزرگها- توی جنگها نکا رفته. کسی پاسخگو خواهد بود یک روزی؟ من که فکر نمیکنم. بهنظرم خیلی ترسناک است اینجوری. هیچچیزی نکا نرفتن زندگی را تضمین نمیکند. دیگر نمیتوانم دل خوش کنم به این که روزهای خوب میرسند. شاید هم برسند، اما تضمینی وجود ندارد. ممکن است آدم یک نوزاد بیپناه باشد، و وقتی توی گهواره در حال جیش کردن است، بمبهای خوشهیی روی سرش بریزند.
برای این که زیاد غصه نخورم، به خودم میگویم که ما به دنیا آمدهییم که سهممان از زندگی را زندگی کنیم. حتا اگر سهم ما بمباران شبانهی خانههایمان باشد. نمیدانم این را کجای «دیروزهای ما» و از قول کدام شخصیت داستان خوانده ام. هرچه که هست گاهی تسکین من است. فکر میکنم اگر مقایسه کنم، سهم من خیلی هم فاجعه نبوده. باید خوشحال باشم که نسبتن خوششانس بوده ام؟
وقتی قرار است خانههای مردم روی سرشان خراب شود، ایتالیا یا لهستان چه فرقی میکند؟ این را هم توی دیروزهای ما نوشته بود. و من فکر میکنم وقتی زندگیهای بسیاری نکا میرود، من یا یوکو یا ساداکو، چه فرقی میکند.
ظهر، موقع ناهار، چونآن به برنج و ماهیمسمای توی بشقابم نگاه میکردم که انگار یک عمر است غذا نخورده ام. برنج خالی را با چنگال توی دهانم میگذاشتم و انگار اولین بار بود که میفهمیدم چهقدر خوشمزه است. برعکس همیشه که تند تند میخوردم و هدفم خالی کردن بشقابم بود، امروز به هر قاشق غذایم عاشقانه نگاه میکردم.
زندگی خیلی از بچهها - و بزرگها- توی جنگها نکا رفته. کسی پاسخگو خواهد بود یک روزی؟ من که فکر نمیکنم. بهنظرم خیلی ترسناک است اینجوری. هیچچیزی نکا نرفتن زندگی را تضمین نمیکند. دیگر نمیتوانم دل خوش کنم به این که روزهای خوب میرسند. شاید هم برسند، اما تضمینی وجود ندارد. ممکن است آدم یک نوزاد بیپناه باشد، و وقتی توی گهواره در حال جیش کردن است، بمبهای خوشهیی روی سرش بریزند.
برای این که زیاد غصه نخورم، به خودم میگویم که ما به دنیا آمدهییم که سهممان از زندگی را زندگی کنیم. حتا اگر سهم ما بمباران شبانهی خانههایمان باشد. نمیدانم این را کجای «دیروزهای ما» و از قول کدام شخصیت داستان خوانده ام. هرچه که هست گاهی تسکین من است. فکر میکنم اگر مقایسه کنم، سهم من خیلی هم فاجعه نبوده. باید خوشحال باشم که نسبتن خوششانس بوده ام؟
وقتی قرار است خانههای مردم روی سرشان خراب شود، ایتالیا یا لهستان چه فرقی میکند؟ این را هم توی دیروزهای ما نوشته بود. و من فکر میکنم وقتی زندگیهای بسیاری نکا میرود، من یا یوکو یا ساداکو، چه فرقی میکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر