اغلب فکر میکنم که دیگه هیچچیزی نیس که خوشحالم کنه. امروز یکهو هوس بودن توی اردوی مسابقات دوچرخهسواری کردم. صبحانهی حسابی، مسابقه تا ظهر، ناهار، مسابقه تا غروب، شب شهید کربلا، همچین بخوابی که انگار مردهیی. سه-چهار روز فقط با اشتهای دوبرابر بخوری و سنگین بخوابی و مست رکاب بزنی. دو سال پیش، وقتی توی اوج داغونی بودم، یه مسابقه دوچرخهسواری سه روزه -که قرار نبود توش شرکت کنم و خیلی اتفاقی رفتم قاطیش- نجاتم داد. الانم دلم می خواد. شدید
اسفند ۰۵، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر