امشب خواهرم به ولوله افتاد که برویم خانه مامانبزرگخالهجونا قرآن سر بگیریم و نوستالجیا زنده کنیم. زنگ زد به خالهها که بکشاندشان آنجا. حواسش نبود که این مراسم هیچوقت در خانه مامانبزرگ برگزار نمیشده و سه تا از همسایهها بودند که هرکدامشان یکشب میزبان قرآنسرگیری بقیه همسایهها بودند. مامانبزرگ سوادش از بقیه حاجخانمها بیشتر بود و نزدیک ملّا مینشست و غلطهای قرآنخوانها را که نوبتی میخواندند میگرفت. ما از ح و ع های غلیظ مامانبزرگ خندهمان میگرفت اما خنده را میخوردیم که دهانمان کج نشود و از فکر کج شدن دهان به خاطر خندیدن بیشتر خندهمان میگرفت. از مامانبزرگ پرسیدم که چرا دیگر کسی از اهل محل احیا نمیگیرد؟ خندید و گفت چون همه مردهاند یا پیرتر از آن هستند که بتوانند.
مامان و مامانبزرگ قرآن و دعای جوشنکبیرمیخواندند و من و دخترخالهام توی حیاط قدم میزدیم و گلِ گلدونِ من میخواندیم. موقع سر گرفتن قرآن مامانبزرگ -که رهبری گروه را به عهده داشت- دعاهای معنیداری درباه هدایت جوانان به راه راست و رهاییشان از سرگردانی کرد که به طرز تابلویی به من و خواهرم اشاره داشت.
بعدن گفت که یک آقایی توی تلویزیون بوده که خیلی خوب صحبت می کرده و آخوند هم نبوده و او فکر کرده چه خوب است که این آقا بیاید برای ما -جوانان- صحبت کند و با منطق و استدلال توجیهمان کند اما تا رفته خودکار بیاورد و اسم آقا را یادداشت کند زیرنویس تلویزیون رفته. خواستم بگویم جانت را بگردم مامانبزرگ. تصدق موی سفیدت بشوم. چه کاری است؟ چه اصراری داری؟ ما که مشکلی نداریم با بیدینی خودمان و دینداری شما. چیزی نگفتم. دلم سوخت که غصه اینچیزها را هم می خورد. ماچش کردم و برگشتیم خانه. نیمهشب بود.
دلم «نوایی» د.ر.ی.ا د.ا.د.و.ر را میخواست که اینروزها از آن نوایی خراسانی هم دوسترش دارم.
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی،
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
مامان و مامانبزرگ قرآن و دعای جوشنکبیرمیخواندند و من و دخترخالهام توی حیاط قدم میزدیم و گلِ گلدونِ من میخواندیم. موقع سر گرفتن قرآن مامانبزرگ -که رهبری گروه را به عهده داشت- دعاهای معنیداری درباه هدایت جوانان به راه راست و رهاییشان از سرگردانی کرد که به طرز تابلویی به من و خواهرم اشاره داشت.
بعدن گفت که یک آقایی توی تلویزیون بوده که خیلی خوب صحبت می کرده و آخوند هم نبوده و او فکر کرده چه خوب است که این آقا بیاید برای ما -جوانان- صحبت کند و با منطق و استدلال توجیهمان کند اما تا رفته خودکار بیاورد و اسم آقا را یادداشت کند زیرنویس تلویزیون رفته. خواستم بگویم جانت را بگردم مامانبزرگ. تصدق موی سفیدت بشوم. چه کاری است؟ چه اصراری داری؟ ما که مشکلی نداریم با بیدینی خودمان و دینداری شما. چیزی نگفتم. دلم سوخت که غصه اینچیزها را هم می خورد. ماچش کردم و برگشتیم خانه. نیمهشب بود.
دلم «نوایی» د.ر.ی.ا د.ا.د.و.ر را میخواست که اینروزها از آن نوایی خراسانی هم دوسترش دارم.
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی،
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر