آخر هفته میآد این جا. تنهایی نه، با چن تا از دوستای مشترکِما. فک میکنم نمیآمد بهتر نبود؟ داشتم به نبودنش عادت میکردم و این عادت کردن بهم فرصت میداد که خودمو دوباره ببینم. که یادم بیاد قبل از اون چهجوری بودم. یادم بیاد یه وختی خلوتی داشتم که اون توش نبود. که چه خوب بودم بدون اون. حالا نمیدانم بعد از این همه مدت چی بگم بهش؟ اصن فرصتی میشه که چیزی بگم؟ باید چشمامو هم بذارم تا بگذره؟ باید چشمامو هم بذارم تا بگذره.
فک میکنم اگه بلد بودم پیانو بزنم این جوری نمیشد. که هی دلم بخوادش -نون رو میگم- و این جوری جدا بشم از خودم. اگه بلد بودم پیانو بزنم همهچیز جور دیگهای بود. وقتی هفت ساله بودم عاشق پیانو شده بودم. یه نوار «خواب های طلایی» داشتیم. میذاشتمش توی ضبط (پخش؟) و مینشستم پشت میز با انگشتام ادای پیانو زدن در میآوردم. یه بار مامانم ناغافل از راه رسید و دید. خیلی خجالت کشیدم. حالیم نبود که خب من بچهام. فک میکردم یه آدم بزرگ ام و این کارا در شان ام نیست. بعدن به مامان اینا گفتم دلم پیانو میخواد. گفتن خیلی گرانه نمیتانیم بخریم. منم گیر ندادم دیگه و نی به ناخنشان نکردم که برام بخرند. با اینکه هروخت چیزی رو میخواستم به خاطرش هرکاری میکردم. این بهنظرم خیلی محال میرسید.
پارسال شهریور، یه شب طوفان شد. نشسته بودم پهلوی خواهرم توی اتاقش با هم گپ میزدیم. بعد یهو انگار یه چراغی توی کلّهم روشن شد. یهو فهمیدم که چهقد دوست دارم تنها باشم با خودم. شب تا صب خواب و بیدار بودم. سر و صدای طوفان و خنکای نیمهشب بود و حسی که تازه پیدا کرده بودم. فک کنم عاشق خودم شده بودم. روزای خیلی خوبی بود. چن ماهی طول کشید، ولی باز خراب شد. دوری از خانه، سنگینی درسا، دلبریهای پسرک، اینا باز منو جدا کرد از خودم.
آخرش معلوم نیس چی بشه. من چی بشم. کاش بلد بودم پیانو بزنم.
فک میکنم اگه بلد بودم پیانو بزنم این جوری نمیشد. که هی دلم بخوادش -نون رو میگم- و این جوری جدا بشم از خودم. اگه بلد بودم پیانو بزنم همهچیز جور دیگهای بود. وقتی هفت ساله بودم عاشق پیانو شده بودم. یه نوار «خواب های طلایی» داشتیم. میذاشتمش توی ضبط (پخش؟) و مینشستم پشت میز با انگشتام ادای پیانو زدن در میآوردم. یه بار مامانم ناغافل از راه رسید و دید. خیلی خجالت کشیدم. حالیم نبود که خب من بچهام. فک میکردم یه آدم بزرگ ام و این کارا در شان ام نیست. بعدن به مامان اینا گفتم دلم پیانو میخواد. گفتن خیلی گرانه نمیتانیم بخریم. منم گیر ندادم دیگه و نی به ناخنشان نکردم که برام بخرند. با اینکه هروخت چیزی رو میخواستم به خاطرش هرکاری میکردم. این بهنظرم خیلی محال میرسید.
پارسال شهریور، یه شب طوفان شد. نشسته بودم پهلوی خواهرم توی اتاقش با هم گپ میزدیم. بعد یهو انگار یه چراغی توی کلّهم روشن شد. یهو فهمیدم که چهقد دوست دارم تنها باشم با خودم. شب تا صب خواب و بیدار بودم. سر و صدای طوفان و خنکای نیمهشب بود و حسی که تازه پیدا کرده بودم. فک کنم عاشق خودم شده بودم. روزای خیلی خوبی بود. چن ماهی طول کشید، ولی باز خراب شد. دوری از خانه، سنگینی درسا، دلبریهای پسرک، اینا باز منو جدا کرد از خودم.
آخرش معلوم نیس چی بشه. من چی بشم. کاش بلد بودم پیانو بزنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر