شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

قصه‌ی مامان‌بزرگ


‌انگار مامان‌بزرگ جدی جدی غصّه‌ی بی‌دینی ما را می‌خورد. ام‌روز که خانه‌اش مهمان بودیم موقع خداحافظی به من و خواهرم یک پاکت داد که توی هر دویش یک سکه طلا بود و یک تکه کاغذ یادداشت. به من گفت به مناسبت فارغ‌التحصیلی‌م از دانش‌گاه است. به خواهرم نمی‌دانم به چه مناسبت هدیه داد. خواهرم می‌گوید احتمالن رشوه داده که اسلام بیاوریم :دی. اما چیزی که جالب بود یادداشتی بود که توی پاکت گذاشته بود و خود مامان‌بزرگ نوشته بود - چون بابابزرگ اولن سواد ندارد، دومن فلسفه خودش را دارد و کاری به عقاید دیگران ندارد-.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر