از بابا خواهش کردم برای فردا که دوستانم میآیند ماشین را به من قرض بدهد. قبول کرد و طبق معمول یک بسته پر از سفارش و نصیحت همراه سوئیچ ماشین تحویلم داد. دستِآخر هم پرسید که آیا از بین دوستانم کسی رانندگیش خوب هست یا نه. میدانم منظورش پسرها بود. به رانندگی پسری که نمیشناسد بیشتر اطمینان دارد تا من که دخترش هستم و میداند که چهقدر -مثل خودش- محتاط و قانونمدار ام. یکبار دوستانم را از ذهن گذراندم تا رانندههای حرفهای را براش بشمرم. به نون که رسیدم یادم آمد که گواهینامه ندارد و اگر هم هماین امرزو گواهینامه گرفته باشد تا یکسال اجازه ندارد در جاده رانندگی کند. شادی کودکانهای دوید توی دلم. شرمنده بودم که به خاطر هم چین چیزی شاد شدهام اما دستِ خودم نبود. مثل آنوقتها که وقتی او نمره بالاتری میگرفت، غمگین میشدم.
شهریور ۲۵، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر