مهر ۰۶، ۱۳۸۸

نکته‌های زندگی

فکر می‌کنم دیگر دارم دختر بزرگی می‌شوم. دی‌شب -در خانه‌ی دانش‌جویی جدیدم- وقتی دیدم سوسک‌ها در آشپزخانه در حال معاشرت با یک‌دیگر اند، بعد از این‌که با چشم‌های پر اشک به سمت تلفن دویدم تا به مادرم گزارش بدهم و پای تلفن برایش زرنجه کنم، دانستم که از این راه دور او کاری جز غصه خوردن نمی‌تواند بکند، لذا شماره نگرفتم و گوشی را گذاشتم سر جایش.

من و میم چارسال هم‌خانه بودیم، زوجی کاملن متفاهم از لحاظ آداب و رسوم زندگی به‌خصوص در زمینه‌های به‌داشت و تغذیه. در لحظه ورود به خانه‌ی ف -هم‌خانه جدیدم که خودش فعلن تشریف ندارد-، با استقبالی که سوسک قهوه‌ای مرده در جلوی در خانه ازم به‌عمل آورد، دانستم که از آن تفاهم مطلق که ذکرش رفت با ف خبری نخواهد بود. بعدن سوسک‌های آش‌پرخانه، جرم‌های سنگ مستراح و روشویی، فضای کلّی یخ‌چال و سینک ظرف‌شویی صحت این موضوع را تایید کردند. ام‌شب دوباره در خانه خودمان هستم و همه‌چیز رو‌به‌راه است.

نکته دیگری که در این بیست‌وچهار ساعت لعنتی دریافتم این که از کثیفی‌ -این کثیفی‌های معمولی- کسی نمی‌میرد. اما از بدطبعی و نفرت بی‌حد از کثیفی، هیچ بعید نیست که انسانی بمیرد. آدم‌های بدطبع، خودشان را شکنجه می‌کنند. و این بدطبعی فرق دارد با وسواس، یک چیز بدتری است. اووووف.

۱ نظر: