دانشگاه دلگیر بود. با اینکه در بدو ورود چشمم به جمال خراسونی زیبا روشن شد. پسرک به لحاظ شاگرد اول بودنش هماینجا دارد ارشد میخواند. دنبال کلاس هیدرولیک پیشرفته میگشت و مرا که دید ایستاد و احوالپرسی و اینها. تمام این چارسال غیر از من با دختری صحبت نکرده و این چارکلام صحبتی که با من میکند هم حاصل تلاشهای من بوده. خندههای خجالتآلودش هنوز زیباست، و موهای مشکی و صورت آفتابسوخته و انحنای اساطیری بینیاش هنوز در چشم من آن زیبایی یگانه را دارد، اما دیگر ازم دلبری نمیکند. آنقدر دلتنگ نون ام که دلم هیچ نمیخواهد غیر از او.
لباس نگهبانها عوض شده بود. تعدادشان بیشتر. همه جا بودند و بیسیم به دست، مثل روزهایی که مناسبت خاصی بود یا بچهها در اعتصاب و اغتشاش بودند. بچهها اغلب برایم غریبه بودند. گاهی آشنایی میدیدم و خوشحال میشدم، بچههایی که پروژهشان مانده بود، نُهترمه بودند، ارشدشان را هماینجا قبول شده بودند، آمده بودند پی کارهای فارغالتحصیلیشان و کلافه بودند از دست کارمندهای زباننفهم آموزش و رفاه و غیره.
دوس داشتم پروژهم تو مایه های ارتعاشات و کنترل باشه. چارتا گزینه داشتم. یکیش دکتر دل که حسابی مریدش ام. دکتر پ که کراهت دارم اسمش رو ببرم حتا. دکتر حق که ازش میترسم. آخرین گزینه هم دکتر شلمان که اصلن نخواستم بهش فکر کنم حتا.
رفتم اتاق دکتر دل، گفتم ما رو به غلامی قبول میکنی از لحاظ پروژه تخصصی؟ گردنش رو کج کرد و گفت الان خیلیا اسمشان رو نوشتن، نمیدانم چهکار کنم با این همه دانشجو. من هم که آدم اصرار و ابرام نیستم، گفتم باشه. عذرخواهی کرد ازم، غصه دار شده بودم اما خندهم گرفت. از اتاقش که آمدم بیرون دیدم اتاق بغلی دکتر ممدسن که تازه از فرنگ برگشته داره با یه دختری که گویا ورودی ارشد بود صحبت میکنه. یادم آمد که چه از اون اول کار کشته مردهی این ممدسن بودم. دل زدم به دریا، رفتم به محضرش، گفتم میخوام استاد پروژهم شی. گفت بشین، با من طراحی نداشتی؟ گفتم چرا یک رو باهات داشتم، واسه دو تو نازنی کردی رفتی فرنگ. گفت یادم نمیادت. گفتم هماونی ام که سر امتحان توی جدول فولادها میانیابی کرده بودم. خندید و گفت که یادش آمده، اسمم را که گفتم بیشتر یادش آمد. گفت دوس داری چهکار کنی؟ گفتم دلم پیش ارتعاشات ئه اما چون شما کارتان تو زمینهی تحلیل تنش ئه مجبور ام گردن بنهم. قرار شد کارم تحلیل به روش اجزای محدود باشه. گفت برو کتابم رو بخوان وقتی یاد گرفتی بیا. حالا دوس داری چی رو تحلیل کنی؟ گفتم دوچرخه! گفت باشه بدنهی دوچرخه رو تحلیل میکنی. توی لیستش نوشت و داد امضا کردم. خوشحال و شادمان، از اتاقش که آمدم بیرون تازه فهمیدم چهکار کردم. من از تحلیل تنش متنفر بودم.
لباس نگهبانها عوض شده بود. تعدادشان بیشتر. همه جا بودند و بیسیم به دست، مثل روزهایی که مناسبت خاصی بود یا بچهها در اعتصاب و اغتشاش بودند. بچهها اغلب برایم غریبه بودند. گاهی آشنایی میدیدم و خوشحال میشدم، بچههایی که پروژهشان مانده بود، نُهترمه بودند، ارشدشان را هماینجا قبول شده بودند، آمده بودند پی کارهای فارغالتحصیلیشان و کلافه بودند از دست کارمندهای زباننفهم آموزش و رفاه و غیره.
دوس داشتم پروژهم تو مایه های ارتعاشات و کنترل باشه. چارتا گزینه داشتم. یکیش دکتر دل که حسابی مریدش ام. دکتر پ که کراهت دارم اسمش رو ببرم حتا. دکتر حق که ازش میترسم. آخرین گزینه هم دکتر شلمان که اصلن نخواستم بهش فکر کنم حتا.
رفتم اتاق دکتر دل، گفتم ما رو به غلامی قبول میکنی از لحاظ پروژه تخصصی؟ گردنش رو کج کرد و گفت الان خیلیا اسمشان رو نوشتن، نمیدانم چهکار کنم با این همه دانشجو. من هم که آدم اصرار و ابرام نیستم، گفتم باشه. عذرخواهی کرد ازم، غصه دار شده بودم اما خندهم گرفت. از اتاقش که آمدم بیرون دیدم اتاق بغلی دکتر ممدسن که تازه از فرنگ برگشته داره با یه دختری که گویا ورودی ارشد بود صحبت میکنه. یادم آمد که چه از اون اول کار کشته مردهی این ممدسن بودم. دل زدم به دریا، رفتم به محضرش، گفتم میخوام استاد پروژهم شی. گفت بشین، با من طراحی نداشتی؟ گفتم چرا یک رو باهات داشتم، واسه دو تو نازنی کردی رفتی فرنگ. گفت یادم نمیادت. گفتم هماونی ام که سر امتحان توی جدول فولادها میانیابی کرده بودم. خندید و گفت که یادش آمده، اسمم را که گفتم بیشتر یادش آمد. گفت دوس داری چهکار کنی؟ گفتم دلم پیش ارتعاشات ئه اما چون شما کارتان تو زمینهی تحلیل تنش ئه مجبور ام گردن بنهم. قرار شد کارم تحلیل به روش اجزای محدود باشه. گفت برو کتابم رو بخوان وقتی یاد گرفتی بیا. حالا دوس داری چی رو تحلیل کنی؟ گفتم دوچرخه! گفت باشه بدنهی دوچرخه رو تحلیل میکنی. توی لیستش نوشت و داد امضا کردم. خوشحال و شادمان، از اتاقش که آمدم بیرون تازه فهمیدم چهکار کردم. من از تحلیل تنش متنفر بودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر