مهر ۰۲، ۱۳۸۸

شام‌گاه خزانی

مامانم عقیده دارد که در اولین روز هر فصل «باد میزان» می‌وزد و فصل را جا‌به‌جا می‌کند. من هم فکر می‌کنم هوای روز اول پاییز با هوای روز آخر تابستان خیلی فرق می‌کند. این هوا که می‌گویم، نه آن هوایی است که گرم یا سرد است، بارانی یا صاف است، خشک یا مرطوب است. هوایی است که در سر است. مثل هوایی است که شهر من -ستاره آباد- دارد و آدم‌های عاشق را دل‌بسته می کند. این عاشق هم که می‌گویم، نه از این عاشقی‌ها که همه می‌دانند و من دارم برای نون. از آن عاشقی‌ها که من دارم برای ستاره‌آباد. برای درخت‌هاش و کوه هایش که مرا می‌کشد و برای خیابان‌های موزون و مقفّایش که وقتی نوجوان بودم شاعرم کرد. از آن عاشقی‌ها که بعضی‌ها می‌دانند.

حالا هم‌این دو روزه که بادِ میزان وزیده و پاییز را آورده، باران شام‌گاهی که می‌بارد، مرا به یاد روزهای هم‌خانه‌گی با میم می‌اندازد. هوا که سرد می‌شد او فوری سرما می‌خورد و به فس‌فس می‌افتاد. من موقع غروب، بعد از این‌که از دانش‌گاه -اگر کلاسی داشتم- به‌ خانه می‌آمدم، بعد از این‌که چایی عصر را می‌خوردیم و او -و آن اوایل خود من- پرحرفی می‌کرد، به آش‌پزخانه می‌رفتم و توی یک قابلمه که بیرونش لعابی بود یک ذره روغن می‌ریختم و پیاز خرد شده را در آن طلایی می‌کردم. بعد یک تکه گوشت چرخ‌کرده را تفت می‌دادم تویش و آب می‌ریختم تا بجوشد. هویج و گوجه را رنده می‌کردم، با جو وعدس پخته که مامان توی فریزر گذاشته بود، توی قابلمه می‌ریختم. توی خانه‌ی ما ترشی مرسوم آب‌نارنج است. میم آب‌لیمو دوست داشت. من با ترکیبی از این دو سوپ را ترشی-نمک می‌کردم. همه نکاتی که مامان پای تلفن گفته بود، به‌علاوه نکاتی که خودم به تجربه کشف کرده بودم را به کار می‌بستم تا سوپ خوش‌مزه شود. بعد زیرش را خاموش می‌کردم تا به‌قول مامان «هِف» بزند. قبل از خوردن چند دقیقه دیگر می‌گذاشتم بجوشد و بعد به‌سر سفره می‌آوردمش. با یک ملاقه‌ی کوچک. سوپ نارنجی من شب تنهایی‌ و غربت‌مان را رنگین می‌کرد.


۱ نظر:

  1. فکر می کردم ترشی نمک کردن اصطلاحی است که فقط ما به کار می بریم. جالب بود خواندنش اینجا

    پاسخ دادنحذف