اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

خوبی

بعدازظهر با دوستم سارا رفتیم دکتر که نتیجه‌ی آزمایشم را نشان بدهم. برعکس دفعه‌ی قبل خیلی شلوغ بود اما منشی میان‌سال مطب به اندازه دفعه قبل خوب و مهربان بود. آقایی که با پسرش نزدیک من نشسته بود سیستانی بود، خانم‌های روبه‌رویی‌م ترکمن بودند. برای خودمان جشن‌واره اقوام و فرهنگ‌ها بودیم. خانم منشی با همه به یک اندازه مودب و مهربان بود. دختربچه‌یی که شلوغ می‌کرد را دعوا نکرد و چندکلمه‌یی هم باهاش خوش و بش کرد. با دختری که از اتاق دکتر بیرون آمد خداحافظی کرد و معذرت خواست که معطل شده. خانم و آقایی آمدند تو، با ظاهر فقیرانه. طوری ازشان استقبال کرد که اول خیال کردم شاید فک و فامیل دکتر اند، گرچه به ظاهرشان نمی‌خورد. اما فقط بیمار بودند و چون زیاد مراجعه می‌کردند خانم منشی می‌شناخت‌شان. یک آخوند هم بود. چندبار که صدایش کرد گفت: آقای فلانی و نگفت حاج‌‌آقا. برای بیمار یا هم‌راهش باحوصله توضیح می‌داد که باید کجا بروند و چه‌کار کنند. ازشان می‌پرسید که نشانی مرکز ام‌آر‌آی را بلدند یا نه و برایشان یادداشت می‌کرد و می‌داد دست‌شان. تقریبن ۴۵ ساله بود.
دکتر نتیجه‌ی آزمایشم را دید و گفت همه‌چیز خوب است و اگر دختر خوبی باشم و زیاد چایی و قهوه نخورم دارو هم لازم ندارم. خداحافظی که کردیم ازم پرسید آرم روی سینه‌ام جریانش نیست؟ درباره کمپین یک‌میلیون امضا برایش توضیح دادم، کلی خوش‌وقت شد. حیف که دفترچه‌ی کمپین هم‌راهم نبود. سارا گفت می‌توانیم بعدن برایش ببریم.
هنوز بابت رفتار خوب خانم منشی حالم خوب است. رفتارش ادا و اطوار نبود. مال خودش بود. من این‌طوری حس می‌کردم. دلم می‌خواهد چندتا شاخه زنبق بنفش برایش ببرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر