اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

خورشید خانم اَفتُو کن، یَک موشت نَخود پرتُو کن

سال من با دل‌تنگی آغاز شد. نمی‌خواستم این‌طور باشد، اما آدم گاهی حواسش نیست. می‌خندی، خوش‌حالی، برای خودت می‌گردی که یک موسیقی بی‌هوا دل‌تنگت می‌کند. غم‌گین نیستم، اما طوری یواش و ساکت ام که مناسب یک شروع بزرگ نیست. سرخوشی و سبکی اول بهار را ندارم. اما خوب است که حواسم به خودم هست و حالم ملایم‌تر از آن است که درش غرق بشوم.
گاهی فکر می‌کنم این همه کتاب‌خواندن، پای اینترنت بودن و وبلاگ خواندن است که مرا به این روز انداخته. این که این‌قدر با دقت به حس‌های خودم نگاه می‌کنم و برایم مهم اند و به‌شان میدان می‌دهم. حس می‌کنم به بی‌راهه رفته‌م و دیگر کنترلی رویش ندارم. شاید مادربزرگ آلساندرا درست می‌گفت: کتاب خواندن، موسیقی، شعر، این‌ها انسان را ضعیف می‌کنند. من دیگر برای زندگی روزمره هم انرژی ندارم و نمی‌توانم فکرم را روی کارهایم متمرکز کنم.
بهار ام‌سال پس از سال‌ها نگرانی امتحانات خرداد را ندارم. بعد از چهار سال، تمام بهار را توی دامن ستاره‌آبادم هستم و از چند روزه مانده به پایان تعطیلات ماتم نخواهم گرفت. دلم روشن است که از فردا اندک‌اندک شادتر خواهم شد. کافی است هم‌این فردا آفتاب بدرخشد و هوا کمی ملایم‌تر بشود، آن وقت من می‌روم که شعر بخوانم برای کوه، قدری نفس‌نفس بزنم در هوای کوه...
شعر دست از سر من برنمی‌دارد. من دست از سر شعر باید بردارم. حالا که دیگر زور درس و دانش‌گاه هم نیست که گاهی مجبور شوم از مغزم برای کارهای دیگری استفاده کنم اگر حواسم نباشد می‌شوم عین هم‌آن تصویری که در کودکی از شاعرها داشتم. آدمی پریشان‌حال و آشفته‌گیسو، ولو شده روی زم‌ین و زیر نور شمع...
ام‌سال برای من سال تلاش برای غرق نشدن است. دوست دارم یاد بگیرم روی لبه‌ها راه بروم و خوب‌تر ببینم. ام‌سال دوست دارم از پریشانی مرخصی بگیرم و کمی خاطرم مجموع باشد تا بفهمم دارم چه‌کار می‌کنم. آرزو دارم سختی هم کمی ما را معاف کند تا دوباره جان بگیرم و بتوانم باهاش رودررو بشوم.
آرزو دارم «خوبی» زیاد شود. برای همه آدم‌ها، درخت‌ها، آب‌ها، پرنده‌ها و همه‌ی زندگی‌هایی که وجود دارند. مثل این‌که باز دارم شعر می‌گویم. سخت است خب :)

۱ نظر: