اول صدای بوق ماشین پلیس آمد، بعد توانستم شمایل سبز و سفیدش را از زگوشه چشم ببینم. من همرنگ ماشین پلیس بودم تقریبن، کمی خوشرنگتر. بلوز سفید تنم بود با سارافون و شلوار سبز که محصول میساسپرت است برای زنان سیهرزوگار ممالکی با حکومت اسلامی که میخواهند در فضاهای عمومی ورزش کنند، طوری که به تیریج قبای عفت عمومی هم بر نخورد.
ایستادم و نگاهشان کردم که شیشهی جلوی ماشینشان را پایین اوردند. دوتا آقای جوان جلو، دو تا خانم جوان عقب.. هوا هم که بهاری، در دل طبیعت میچرخیدند و امنیت اخلاقی جامعه را میپاییدند. به قلبم که آمده بود توی دهانم گفتم برگرد سر جایت، ما تجربهی آن جهنمدره را داریم، از پسشان برمیآییم. غمت نباشد. پرسیدم که فرمایششان چیاست؟ خانمها سکوتی اختیار کرده بودند، آقایان گفتند آیا کسی مزاحمم شده؟ چون بهشان تلفن شده که برای خانم دوچرخهسوار سبزپوشی مزاحمتهایی ایجاد شده. قویّن تکذیب کردم و گفتم که خودم تلفن نکردهام و شاید مردم احساس مسئولیت خونشان زده بالا و به هرحال امروز استثنائن مزاحمتی هم نبوده. البته شب دراز است و هنوز نیمی از مسیر رفت مانده. و برای اینکه زودتر سایهی رحمتشان را بردارند تشکر مبسوطی هم کردم از لطف و محبتشان. فرمودند: تعطیلات نوروز است و شلوغ است، شما هم مراعات کنید به هر حال. نپرسیدم چی را باید رعایت کنم. حجاب اجباری را که رعایت کرده بودم، گیرم کمی سارافونم کوتاه بود، اما انتظار نداشتند که با چادر ملی بنشینم روی زین و رکاب بزنم؟ گفتم بهچشم و چشم بستم روی روزگار سیاهم که بتوانم مست شوم از بوی بهار.
ایستادم و نگاهشان کردم که شیشهی جلوی ماشینشان را پایین اوردند. دوتا آقای جوان جلو، دو تا خانم جوان عقب.. هوا هم که بهاری، در دل طبیعت میچرخیدند و امنیت اخلاقی جامعه را میپاییدند. به قلبم که آمده بود توی دهانم گفتم برگرد سر جایت، ما تجربهی آن جهنمدره را داریم، از پسشان برمیآییم. غمت نباشد. پرسیدم که فرمایششان چیاست؟ خانمها سکوتی اختیار کرده بودند، آقایان گفتند آیا کسی مزاحمم شده؟ چون بهشان تلفن شده که برای خانم دوچرخهسوار سبزپوشی مزاحمتهایی ایجاد شده. قویّن تکذیب کردم و گفتم که خودم تلفن نکردهام و شاید مردم احساس مسئولیت خونشان زده بالا و به هرحال امروز استثنائن مزاحمتی هم نبوده. البته شب دراز است و هنوز نیمی از مسیر رفت مانده. و برای اینکه زودتر سایهی رحمتشان را بردارند تشکر مبسوطی هم کردم از لطف و محبتشان. فرمودند: تعطیلات نوروز است و شلوغ است، شما هم مراعات کنید به هر حال. نپرسیدم چی را باید رعایت کنم. حجاب اجباری را که رعایت کرده بودم، گیرم کمی سارافونم کوتاه بود، اما انتظار نداشتند که با چادر ملی بنشینم روی زین و رکاب بزنم؟ گفتم بهچشم و چشم بستم روی روزگار سیاهم که بتوانم مست شوم از بوی بهار.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر