اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

و آن‌چه که زیبا نیست زندگی نیست، روزگار است

این‌همه گله می‌کنی ازم که «تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید»، یه‌بار هم تقدیر کن از دلم که کاری به سرم نداره و همیشه باهات فرو میاد. اون سر بی‌چاره هم اگه فرو نمی‌آد از سر کین نیس. می‌دانه که برای دوس داشتن تو، من باید باشم. باید زنده باشم. خودت هم می‌دانی.
مهربان باش و این تناقضا رو به پای من نذار که بیش‌تر از این تنگ نشه دلی که صبوری از او نمی‌آید. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر