دلتنگ ام، و دشوار است که بدانم این دلتنگی اثر چهچیزی است. حتا معلومم نیست که دلتنگی است یا خستهگی از سبک زندهگی روزانهم یا چیز ناشناختهی دیگری. امروز، روزی که گذشت، قرار بود با هم باشیم. بهخاطر شرایط جوی! دیدار میسر نشد. راستش خوشحال شدم که از رنج سفر معاف شدم و از دلتنگی مضاعف پس از دیدار هم. جانم خسته و زخمی است، تاب دنیای بیرون را ندارد.
باران میبارد، کتاب میخوانم و سفر به دیگر سو گوش میدهم. گاهی سعی میکنم برایت بنویسم اما احساس میکنم بیهوده است. فردا باید نانبادامیها و سرغلبیلیها را خاکهقند بزنم. به یادت هستم.
باران میبارد، کتاب میخوانم و سفر به دیگر سو گوش میدهم. گاهی سعی میکنم برایت بنویسم اما احساس میکنم بیهوده است. فردا باید نانبادامیها و سرغلبیلیها را خاکهقند بزنم. به یادت هستم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر