شور و حالم یکهو فروکش میکنه و همهچی بهنظرم بیمعنی میشه. سه ساعت وقت میذارم که برای دوستم شعری که دوست داره رو پیدا کنم توی کارت تبریک عیدش بنویسم، یهو حوصلهم سر میره و بیخیال تبریک گفتن میشم. بلاگر رو باز میکنم و یک صفحه گنده مینویسم، بعد موضوعی که برام مهم بوده یههو بیاهمیت و حتا مسخره میشه و نوشتههه میره توی درفت. خیلی از تبریکهای دوستام بیجواب مانده و من حتا انرژی یک تکر خشک و خالی رو ندارم. در حیرت ام از مامان که سی سال ئه داره مث فرفره میچرخه و هر روز ناهار و شام و سالاد درست میکنه و بشور و بساب و دم عید هم در حد خودکشی کار میکنه. حواسش هم به همه رسم و رسوم هست. آش رشتهی چارشمبهسوری و سبزیپلوی علفه(عرفه) و ماهیمسمای روز عید. یعنی یه بار نشده که حال نداشته باشه؟
اسفند ۲۹، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر