گمان من بر این بود که فهمیدنِ این که توی سر و دلِ یه آدم، یه دیگری، چی میگذره غیرممکن ئه. امروز صبح که باز هم دیر از خواب بیدار شدم -بهرغم اینکه شب زود خوابیده بودم- فکر کردم حالا که غم و غصهی خاصی ندارم چرا این جوری ام و باز فکر کردم که نکنه دارم گول ظاهر شادم رو میخورم و یکجایی در اعماق وجودم! ناراحتی خاصی دارم که سیستم دفاعیم تشویقم میکنه بخوابم تا ازش دور بشم؟ میبینم که فهمیدن اینکه درون خودم چی می گذره هم اصلن کار سادهیی نیست.
کاش میشد مثل مامان با همهچی برخورد کنم و دلایل زیاد خوابیدنم رو عادت، سرماخوردگی، کمخونی و اینطورچیزها حدس بزنم.
دیشب خسته بودم و سرم هم درد میکرد، با اینحال خیلی طول کشید تا خوابم ببره. سعی میکردم فکر نکنم به چیزی، اما باز میدیدم که دارم فکر میکنم به یه چیزی. دلم ذهن آزاد و خلوت میخواد. کاش میشد خیلی راحت یه سری چیزا رو شیفتدیلیت کرد. مث کامپیوتری شدم که بیشتر از ظرفیت رمش نرمافزارهای سنگین داره توش اجرا میشه.
دوس دارم درباره کتابی که تازه تمام کردم بنویسم. فکر میکنم تصادف عجیبی بود انتخاب این کتاب توی این روزها. پایانش هم شوکه کرد، بسکه شبیه یک کتاب دیگه از یک نویسندهی هم وطن اینیکی بود.
فردا اگه باران نیاد با خواهرم و حسین میریم سمت ترکمنصحرا. دلم برای جاده تنگ شده. جادههای خلوت، با همسفرای ساکتی که غرق ان توی خودشان.
کاش میشد مثل مامان با همهچی برخورد کنم و دلایل زیاد خوابیدنم رو عادت، سرماخوردگی، کمخونی و اینطورچیزها حدس بزنم.
دیشب خسته بودم و سرم هم درد میکرد، با اینحال خیلی طول کشید تا خوابم ببره. سعی میکردم فکر نکنم به چیزی، اما باز میدیدم که دارم فکر میکنم به یه چیزی. دلم ذهن آزاد و خلوت میخواد. کاش میشد خیلی راحت یه سری چیزا رو شیفتدیلیت کرد. مث کامپیوتری شدم که بیشتر از ظرفیت رمش نرمافزارهای سنگین داره توش اجرا میشه.
دوس دارم درباره کتابی که تازه تمام کردم بنویسم. فکر میکنم تصادف عجیبی بود انتخاب این کتاب توی این روزها. پایانش هم شوکه کرد، بسکه شبیه یک کتاب دیگه از یک نویسندهی هم وطن اینیکی بود.
فردا اگه باران نیاد با خواهرم و حسین میریم سمت ترکمنصحرا. دلم برای جاده تنگ شده. جادههای خلوت، با همسفرای ساکتی که غرق ان توی خودشان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر