اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

آه

از دی شب تا حالا چن بار تلاش کردم انسیس نصب کنم و توفیقی نداشتم. مطابق دستوری که به فارسی نوشته پیش می‌رم اما فایده نداره. شاید هم کلن روی ویستا نمی‌شه نصبش کرد. کلافه‌ام. هنوز حتا نرم‌افزار پروژه‌م نصب نیست. استادم هنوز از فرنگ برنگشته. فصل دوی کتابش رو هم هنوز تمام نکرده‌م. هشت یا هفت فصل ئه در کل. خود انسیس هم که می‌گن یه عمر زمان می‌بره تا یاد بگیری‌ش.
هوا یک‌روز در میان سرد و گرم ئه. یه روز گرم و آفتابی، شب طوفان می‌شه، فرداش ابری و بارانی و سرد. روزهای ابری دیر بیدار می‌شم و بداخلاق ام.
دی‌روز رفته بودم شهرکتاب، دیدم آگهی زده که آدم می‌خوان واسه کار. شرایطش رو پرسیدم و فوری پشیمان شدم. همیشه آرزو داشتم توی یه کتاب‌فروشی کار کنم. اما الآن خیلی دیر ئه. گذشته از همه اینا، فکر این‌که روزی ده ساعت حجم عظیم کرم‌پودر خانمی که اون‌جا کار می‌کرد رو ببینم حالم رو بد می‌کرد.
زندگی تعطیلانه‌یی دارم. با سایه‌ی شوم پروژه بر سر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر