فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

.

خیلی وقت‌ پیشا -شاید دو سال پیش- حساب بانک پارسیان‌م رو بسته بودم، چون شنیده بودم برای استخدام کارمنداش تبعیض جنسیتی اعمال می‌کنه. ام‌روز ساعت ۷:۵۰ دقیقه با صدای اس‌ام‌اس از خواب بیدار شدم و دیدم که بانک مذکور(ملعون!) تولدم رو تبریک گفته. یادم آمد که ام‌روز روز تولد سجلی‌م ئه. این که شناس‌نامه منو سال بعد بگیرن ایده‌ی مامان بود. وقتی ازش می‌پرسم چرا؟ می‌گه برای این‌که بعدن وقتی رفتی مدرسه مردم فک نکنن یه سال از هم‌کلاسی‌هات بزرگ‌تر ئی!!! حرف مردم همیشه برای مامان مهم بوده و این تاثیرش رو توی شناس‌نامه‌ی منم گذاشته. دوست داشتم تاریخ دقیق تولد خودم ثبت می‌شد توی شناس‌نامه‌م. شاکی ا‌م از این قضیه کلن.
ساعتم قرار بود ده دقیقه بعدش زنگ بزنه که مثلن بیدارم کنه. آف‌ش کردم. بعدش هم باز خوابیدم. بیدار که شدم دیگه وقت صبحانه نبود. یه دانه از نان‌کوکویی‌هایی که میم شب عید برام آورده بود را خوردم و برگشتم توی اتاقم بقیه کتاب عظیمم رو بخوانم. باز خولبم برد. برای ناهار بیدار شدم و بعدش باز خوابم برد. خواهرم صدا زد که می‌آی بریم جنگل عکس بگیریم؟ بیدار شدم اما عوض رفتن با خواهره لباس پوشیدم و رفتم دوچرخه‌سواری. بین رفت و برگشت ده دقیقه توی چمن‌های جلوی هتل شهرداری نرمش می‌کنم، حرکات کششی و این‌ها. ام‌روز به زور این حرکات رو انجام دادم و احساس می‌کردم نا ندارم. آمدم خانه، دوش گرفتم و باز خوابم برد.
کلافه‌م از این همه خوابیدن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر