صندلی عقب ماشین، dle yaman گوش میدادم، نوای غمناک دودوک. کنارم سبد چایی بود و ژاکتها و دوربینهایمان. آنها گاهی آرام صحبت میکردند و صدایشان به گوش من یک زمزمهی گنگ بود. تماشا می کردم. همه دشت بود، سبز، گاهی تپهیی به شکلی عجیب، آن هم سبز. آن تپهها پر از گلهایی با رنگهای عجیب اند. گهگاهی ماشینی از کنار ما رد میشد، بعد از آن باز تنها میشدیم. نزدیک تالاب هم کسی نبود. آب موجهای ریز کوچکی داشت و صدایش قشنگ بود. وقتی از آنجا دور میشدیم با احساسی عجیب به تالاب و دشتی که اطرافش گسترده بود نگاه میکردم. احساسی که مثل خود تالاب بود، پرهیاهو نبود، موج های ریز کوچک داشت و دلم را آرام و شاد میکرد. دورترها باز هم یک تالاب بود. پیش این یکی بیشتر ماندیم و صدای قورباغهها را گوش دادیم. موقعی که برمیگشتیم بین آهنگهایی که از پخش ماشین در میامد یک اهنگ یونانی بود که دوست دارم. فکر کردم حالا که توی جادهییم طوری نیست اگر به اشکهای منتظرم اجازه بدهم چند قطره ببارند. بیچارهها، یک هفته صبوری کرده بودند.


نگار چه آهنگ نرم و معرکیه
پاسخ دادنحذفآدم حس میکنه روی نسیم حرکت میکنه
ولی معنی اسمشو متوجه نشدم
یمان؟ یمن؟ یامان؟ یامن؟
دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
پاسخ دادنحذفزین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم ..